مگه کوه و میشه به بند کشید دایی؟

2011/06/22

دلتنگتیم میرحسین


مشاهدات یکی از تظاهرکنندگان از وقایع 22 خرداد 90

2011/06/14

ساعت پنج و پنجاه و هشت دقیقه بود که رسیدم میدون ونک. همه جا پر از نیروهای امنیتی بود. از درجه دارای نیروی انتظامی بگیر تا لباس شخصی هایی که امروز با یه مد جدید و لباسهای بنفش اومده بودن و عزیزان جان بر کف بسیجی.

طبق معمول به تنهایی شروع به گز کردن خیابون کردم و در فاصله ی کوتاهی تونستم با عده ای از زنها و دخترایی که ریز ریز می خندیدن و در حال بحث و بررسی چرایی این گردهمایی ساکت و آرام بودن، همراه بشم. نیروهای لباس شخصی از سنین مختلفی بودن. بین شون پسر دبیرستانی هایی که تازه پشت لبشون سبز شده بود هم بود که نشسته بودن رو موتورهای پارک شده ی توی پیاده رو ها و با هم شیر یا خط بازی می کردن.

نزدیک ایستگاه توانیر، درگیری کوچیکی اتفاق افتاد. ما دور بودیم و وقتی رسیدیم… دیدیم که نیروهای لباس شخصی یه زن و گرفتن و دارن از مردم تو پیاده رو جداش می کنن و به همه تذکر می دن که برین و نایستید. در عرض مدت خیلی کوتاهی شاید چند ثانیه مردم یورش بردن سمت لباس شخصی ها و اول با سلام و صلوات و بعد با هو کردن و فریاد های «ولش کن … ولش کن» و الله اکبر… اون زن و از دست مردی که واقعا ظاهر دهشت باری داشت، بیرون کشیدن. یه مرد رسمن زن و از دست اون مرد لباس شخصی قاپید و تا اونا به خودشون بجنبن، مردم ، اون زن و مرد و تو هجوم خودشون حل کردن.

یهو یه طیف رنگ شاد تو دلم لغزید و از ذوق تصور اینکه اون زن مجبور نبود امشب و تو بازداشتگاه سرکنه، همه ی اونایی که اون دور وبر با شادی به هم لبخند می زدن به هم » دمت گرم …دمت گرم» می گفتن.

اول عباس آباد، جایی که پیاده رو باریک می شد و دو طرفش نیروهای بسیج و نیروی انتظامی ایستاده بودن، و فقط جا برای رد شدن یه نفر بود، یهو موتورسوارایی که لباسای سبز تیره داشتند با باتوم از اون دور شروع کردن به هوار کشیدن و هجوم بردن به سمت مردم و با الفاظ رکیک به ما ها می گفتن برین گم شین بیرون از پیاده رو کثافتا… زن همراه من که یه زن چهل و چند ساله بود و سر ماجراجویی داشت ، رفت سمت ون های نیروی انتظامی تا اعتراض کنه. بهش گفتم فایده نداره و بحث نکنه ولی اون اصرار داشت که بره به مافوقشون بگه. من مردد واستاده بودم تو جوب آب!!! تا اون حرفش تموم شه و بریم. یکی از زنهای نیروی انتظامی بهم تذکر داد که نایستم و برم. منم گفتم منتظر مامانم هستم و دائم اونو که نمی دونستم اسمش چیه با لفظ «مامان… مامان»صدا می زدم تا عصبانی نشه و قائله رو ختم کنه. مردی که لباس معمولی تنش بود و با بی سیم ایستاده بود و به درجه دارها امر ونهی می کرد، طوری به زن همراه من تذکر داد که اگه من آستینشو نکشیده بودم و بیشتر اونجا وایستاده بود، حتما اونم امشب قیمه پلوی بازداشتگاه رو می خورد.

من و اون دوباره خیره خیره از همون مسیری که بهمون گفته بودن برگریدم ، رفتیم سمت میدون ولی عصر. همه ی هدفشون این بود که مردم نرسن به میدون ولی عصر. دوباره تو همون راه باریک ، همون قصه تکرار شد و همون موتور سوارا… و این بار من و طوری به دیوار چسبوندن که نمی تونستم تکون بخورم و دائم با گاز دادن و فحاشی، سعی می کردن منو وادار به واکنش کنن. یهو یه بچه بسیجی که سن زیادی هم نداشت و ریش حنایی نامرتب و هیکل گنده ای داشت و جلیقه ی چریکی پوشیده بود، اومد جلو و به اون موتور سوارا گفت مگه شما ناموس ندارین؟ من که چشمام داشت از فرط تعجب از کاسه بیرون می زد، برگشتم و دیدم نه بابا … هنوز یه خوش غیرتم تو اینا پیدا می شه … و چون اون موتور سوار و هفت هشت تا دیگه که مث همون پسر لباس پوشیده بودن، در حال جرو بحث بودن … من از پشت موتور اومدم بیرون و شنیدم که زن همراهم می زد رو شونه ی اون پسره و می گفت: شیر مادرت حلالت!

جمعیت به همون طرز برق آسایی که یهو از خیابونا جوشیده بود، ساعت 8 پراکنده شد و ما همه اومدیم خونه.

تو دلم جوونه ی سبز امیدی که ماهها بود از فرط تاریکی داشت از پا در می اومد، دوباره جون گرفت و عین خیالم نبود که کف پام داشت از خستگی و راه رفتن زیاد سوزن سوزن می شد.

زنده باد هر کی خوش غیرته… هر کی امروز اومد و شونه بالا ننداخت و نگفت: ای بابا…. حالا مگه با رفتن من و تو چیزی عوض می شه … زنده باد نسرین های ستوده ،عیسی های سحر خیز، بهاره های هدایت و خیلی های دیگه ای که امروز به احترامشون اون همه آدم تو پیاده روهای ولی عصر سکوت کرده بودن و خواست شون آزادی اونا بود…. زنده باد عشق که هنوز نمرده تو دل این مردم با صفا.

آیدا: 22 خرداد هزار و سیصد و نود

مطلب ارسالی به وبلاگ ماروپله توسط آیدا

برای 22 خرداد 90

2011/06/12

در این دو سال چه رنج ها که نبردیم. چه ساعات پر تب و تابی را که بی هم و با هم نگذراندیم. «سندروم ترس از زنگ خانه»، «سندروم ترس از زنگ تلفن»…. «سندروم شنیدن خبر مرگ دوست»…. «سندروم پیشرفته ی خفقان در خانه» … در مترو… در خیابان های شهر…لابلای رفاقت ها… در پای تلفن… خش خش شنود … «سندروم تفتیش عقاید»… «سندروم لخت و عوری هر چه هست و نیست در پیش چشمهایی که نامحرمند».
«سندروم گریه ی مادر» … که از همه ی این ها کریه تر بود….سندروم …باز هم بگویم؟
فردا همه ی ترس هایم را با خود به ولی عصر می برم. «سندروم ترس از فریادی ناخواسته » را هم به این همه … اضافه کن.
آیدا: 21 خرداد90

مطلب ارسالی به وبلاگ ماروپله توسط آیدا

خاطرات روزشمار یک زندانی زن سیاسی – قسمت دوم

2011/06/11

متن زیر توسط یکی از زندانیان زن سیاسی کشور پس از آزادی برای وبلاگ ماروپله ارسال شده است که عینا بدون دخل و تصرف در این وبلاگ منتشر میشود. همچنین اسامی و مکان ها و موارد اینچنینی جهت امنیت نویسنده توسط خود ایشان تغییر یافته است.
ماروپله

قسمت اول

قسمت دوم:

یاد ایام:روایت دوم: سهم من از آزادی یه دیوار بلنده …. 21 خرداد هزار و سیصد و نود

اولین دونه های برف اون سال، ریختن روی صورتم. چشم به آسمون دوختم … خدایا منو می بینی؟ آسمون ابری و دلگیر بود. هیچ کس توی کوچه نبود. سوار یه پراید سفیدم کردن. زن، چشم بندی و که بوی تف و عرق می داد، بهم داد و من اونو روی صورتم گذاشتم. مرد از روی صندلی جلو، نیم خیز شد عقب و از زن خواست خوب بررسی کنه تا یه وقت از زیر چشم بند جایی و نبینم…

ماشین راه افتاد. هیچی نمی دیدم. کسی حرفی نمی زد. فقط بوی آزاردهنده ی چشم بند بود که داشت باهام کلنجار می رفت و اولین کاری که کردم، یکی دو روز بعد از موندنم اون تو، این بود که چشم بندمو با مایع دستشویی توی توالت شستم و از شر اون بوی لعنتی خلاص شدم!

هر چی سعی کردم نتونستم حدس بزنم از کجای شهر سر درآوردم. نمی شد مث فیلما فهمید. من اون قدر خبره نبودم و حدسم این بود که اونا مسیر پر پیچ و خمی رو در پیش می گیرن. و اصلا چه اهمیتی داشت دونستن اینکه کجا بودم یا نبودم. من مث یه گنجشک کوچیک تو مشت یه گربه ی احمق گیر کرده بودم و مهم نبود کجا اراده می کنه تا منو بخوره. شاید قبل از خوردن… کمی آزارم می داد…شاید می رفت و رو به یه افق باز و گسترده می خورد منو و یا کنج یه زیرزمین تاریک و نمور.

بعد از چند دقیقه، ماشین توقف کوتاهی کرد. زن کمکم کرد پیاده شم. ازسه چهار تا پله بالا رفتم. درحالی که از زیر چشم بند می تونستم ببینم، اما طوری وانمود می کردم که نمی بینم و اون زن شده بود، بینایی من. زن بهم می گفت که اینجا پله است. یه پله ی دیگه …حالا یکی دیگه…تموم شد…مستقیم برو…حالا اینجا رو مواظب باش…چهارچوب دره… به خودم گفتم … این اولین در بود. دو تا در دیگه انتظارتو می کشن کوچولو! (طبق خواب که دیده بودم، دوتا در دیگه رو به روی خودم قفل می کردم. )

بردنم تو یه اتاق کوچیک که هیچ پنجره ای نداشت. یه میز توش بود مث میز معلما با دوتا صندلی. چیز دیگه ای توش نبود. زن کمکم کرد روی صندلی بنشینم و بعد رفت.بهم گفت می تونی چشم بندتو بردای. حدود ده، بیست دقیقه توی اون اتاق موندم.بعد یه زن دیگه اومد تو اتاق. «خواهر» صداش می کردن.همه ی زنهای اونجا رو خواهر صدا می کردن. هم سن و سال خودم بود. از قیافه ش هیچی نمی شد فهمید چون سعی می کرد بهم نگاه نکنه. نه وحشتناک و عصبانی بود و نه مهربون و دل رحم. سرد و بی تفاوت به حالت خبردار گوشه ی اتاق ایستاد و چادرشو محکم زیر چونش گرفت. فکر کردم اگه من جای اون بودم، شاید از این دختر زندانی می پرسیدم: چرا اینجایی؟ شاید یه کم دلداری ش می دادم. شایدم نه.شاید اگه منم جای اون بودم اینطور خشک و رسمی می ایستادم و حرفی نمی زدم.

یه مرد اومد تو و ازم چندتا عکس گرفت و بعد یه فرم بهم داد که توش مقرارت و قوانین بازداشتگاه و نوشته بود. رو دیوارا چیزی ننویسی…..سرو صدا نکنی …بچه ی خوبی باشی و به حرف آقایون خوب گوش بدی…!!!!! تهشم ازم خواسته بود امضا کنم و انگشت بزنم. بعد ازم پرسید که آیا موقع دستگیری کتک خوردم یا نه؟ و من جواب دادم نه و توی ذهنم رو به خودم بلند داد زدم: کوچولو! کتک هم تو برنامه است!!! بعد اون مرد رفت ولی زن همونطور وایستاده بود و من روی صندلی نشستم. چند لحظه بعد، زن و از لای در صدا کردن. رفت و من برای چند دقیقه تنها موندم. بعد دوباره برگشت و بهم گفت باید لباسامو دربیارم و لباسایی رو که اون برام آورده بود بپوشم. یه دست لباس بود مث لباسای بیمارستان. یه بلوز و شلواررنگ روشن که دوتا جیب داشت و سر جیب ها و یقه ش، مغزی دوخته بودن. تنها نکته ی مثبت داستان لباسها این بود که تمیز بودن و مث چشم بند، بو نمی دادن!!! موقع تعویض لباسام، زن از اتاق بیرون رفت. بعد از چند دقیقه برگشت. همه چی مو گرفت وریخت تو یه پلاستیک. دوباره چشم بند زدم و زن دستمو گرفت و از اتاق بیرون رفتیم. زن شروع کرد به راه رفتن و منم پا به پاش می رفتم. کلی راه رفتیم!!! برام عجیب بود. با وجودی که فضولی کردن و از زیر چشم بند نگاه کردن هیچ فایده ای برام نداشت، اما از زیر اون به زمین خیره شده بودم و بعد از چند لحظه، به طرز جالبی فهمیدم که زن داره منو دور اون ساختمون که بعدها فهمیدم خیلی هم بزرگ نبود، می چرخونه تا این توهم برام ایجاد شه که اونجا خیلی بزرگه و فرار ازش غیر ممکنه. از لحظه ی شک کردن به این موضوع، با نشونه گذاشتن سنگ فرش اتاقها، و تکرار چندباره ی اونها، شکم به یقین مبدل شد و دوباره تو ذهنم شروع کردم به وراجی: هی کوچولو! دستتو خوندم. بی خود کالری مصرف نکن و منو دور نده. اینجا زیادم بزرگ نیست!!

بالاخره رسیدیم به سلولم. تو یه اتاق کوچیک و مربع شکل دو در دو که یک ماه و پونزده روز میزبان من بود، فقط دو سه تا پتو بود و موکت های چرک و بی روح… و یه پنجره ی کوچیک و بدقیافه که باید رو نوک پنجه ی پاهام بلند می شدم، تا می تونستم خودمو تو شیشه ی خاک گرفته ش ببینم. حفاظ هاش طوری بود که شاید مچ دستم هم ازش رد نمی شد و حتی اگه اگه جرات می کردم و شیشه رو می شکستم هم نمی تونستم مچ دستمو ازش رد کنم. پنجره رو از بیرون رنگ کرده بودن و از خلال قسمتهایی از اون که به مرور زمان رنگهاش ریخته بود، دیوار بلندی و می دیدم که سهم من بود از بیرون….سهم من از آزادی…. با خست …تکه ای از آسمونو می دیدم که بی خیال باریدن شده بود اماهنوز دل مرده و خاکستری، پهن شده بود روی شهر. شهری که به ذهنشم خطور نمی کرد،یه جایی، دور از همه ی زد وبندهاش،یه کسی ، یه گوشه ش گیر افتاده و…

نگاه کن ….. چه صبورانه می گریم ….و چشم دارم به نجاتی آسماتی …. تا پرنده شوم ….. حتی کرکسی …. و باز نگردم.

پاورقی:

از اون روزا زیاد می گذره. درست یادم نیست. شاید خیلی چیزا رو فراموش کرده باشم. شاید جزئیات دیگه تو ذهنم نیان.تلخی اون روزا رو ولی هنوز خوب به خاطر دارم. درشتی ثانیه هایی که شلاقم زدند. با نگاهشون …..، با دریده و بی تدبیر خیره شدن هاشون ….. که از پشت چشم بند خوب یادمه. خوب یادمه….

اینا رو می نویسم… به یاد مجید توکلی ها…نسرین ستوده ها و بهاره هدایت ها و هزاران عزیز دیگر دربند… هر روز و هر شب ورد زبونمه…. بعضی چیزا هستن که قابل ترجمه نیستن… که بار معنایی شون با آهنگ درونی شون گره خورده… و این جمله رو نمی تونم و… نمی خوام ترجمه کنم… آهنگ حزینش منو تا ناکجا می بره… اللهم فک کل اسیر…. آمین…

آیدا: 18 خرداد ماه هزار و سیصد و نود

قسمت سوم به زودی  منتشر خواهد شد.

خاطرات روزشمار یک زندانی زن سیاسی – قسمت اول

2011/06/08

متن زیر توسط یکی از زندانیان زن سیاسی کشور پس از آزادی برای وبلاگ ماروپله ارسال شده است که عینا بدون دخل و تصرف در این وبلاگ منتشر میشود. همچنین اسامی و مکان ها و موارد اینچنینی جهت امنیت نویسنده توسط خود ایشان تغییر یافته است.
ماروپله

قسمت اول:

از اون روزا زیاد می گذره. درست یادم نیست. شاید خیلی چیزا رو فراموش کرده باشم. شاید جزئیات دیگه تو ذهنم نیان.تلخی اون روزا رو ولی هنوز خوب به خاطر دارم. درشتی ثانیه هایی که شلاقم زدند. با نگاهشون …..، با دریده و بی تدبیر خیره شدن هاشون ….. که از پشت چشم بند خوب یادمه. خوب یادمه….

اینا رو می نویسم… به یاد مجید توکلی ها…نسرین ستوده ها و بهاره هدایت ها و هزاران عزیز دیگر دربند… هر روز و هر شب ورد زبونمه…. بعضی چیزا هستن که قابل ترجمه نیستن… که بار معنایی شون با آهنگ درونی شون گره خورده… و این جمله رو نمی تونم و… نمی خوام ترجمه کنم… آهنگ حزینش منو تا ناکجا می بره… اللهم فک کل اسیر…. آمین…

یاد ایام: روایت اول: در آستانه ….

خواب دیدم وارد یه اتاق شدم …یه در کرم رنگ و رو به خودم بستم و با یه کلید، ازهمون کلیدایی که 20 سال پیش مربوط به بوفه ی اتاق می شد و مامان توش بشقابای چینی گل سرخشو می ذاشت و بعد از ترس شرارت من و “نیلوفر”، با یه کلید طلایی که طرح های ظریف اسلیمی تو در تویی داشت حول یه قالب اصلی به شکل یه قلب، اونو قفل می کرد،… با یه کلید مث همون… در و رو خودم بستم و بعد یه در دیگه مث همون در که با همون کلید قفلش کردم و در سوم رو هم به همون ترتیب…

وقتی از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم کلید به تنهایی توی خواب معنی خوبی داره، اما اینکه درو قفل کنی باهاش، و در و روی خودت قفل کنی …این دیگه نمی تونه خوب باشه.

یک هفته بعد بدون حکم، بازداشت شدم. درست وقتی که اصلا انتظارشو نداشتم.کی فکرشو می کرد که پستچی مهربون یهو تبدیل شه به یه مامور و پشت سرش پنج شیش تا قلچماق دیگه بریزن تو و منو تواتاقم، نزدیک گلدونای شمعدونی م ، درحالیکه دارم شاخه های خشکش ومی چینم، و یه پارچ آب دستمه، دستبند بزنن؟ اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی هنوز کامل به سمت در اتاق نچرخیده بودم. غافلگیر شده بودم. دیدن اون آدما تو خونه و اینکه حتی بهم اجازه نمی دادن روسری سرم کنم، هرکدومش یه داستان بود. بعد از اینکه خیالشون از بابت من راحت شد، به سرعت به اتاقا سرکشیدن و اوضاع و بررسی کردن که نکنه …یه وقتی… از یه جایی و سوراخی…، دفعتا یه نیروی کمکی ای …چیزی سرنرسه و دودم نکنه برم هوا.

دفتر و کتابای درس و دانشگام وسط اتاق بود و من مات و مبهوت می دیدم که چطور از روی کتابها و جزواتم رد می شن و عین خیالشونم نیست که من چقدر حساسیت دارم به مچاله نشدن و تانخوردنشون و همیشه به “زیبا” که تا کتاب و جزوه ای ازم می گرفت می ذاشت رو میز و اول بازش می کرد و بعد با تیغه ی دستش خوب… چندبار بالا و پایین شو خط می نداخت، غر می زدم و کتابامو بهش نمی دادم یا اگه هم می دادم با هزار تا شرط و شروط و زنهار… و خواهش و تمنای اون بود.

مامان مضطرب و اشک به چشم،از این اتاق به اون اتاق و از بالای سر این مامور به بالای سر اون یکی می رفت و خط درمیون به سئوالاشون جواب می داد. آلبوم عروسی “نیلوفر” و از تو کشو کشیده بودن بیرون و یکی شون، انگار که یه مهمون باشه، با پر رویی دست می ذاشت رو تک تک آدما و می گفت :این کیه؟ این خانوم چیکاره است؟ این آقا ایرانه؟ این عروسی مربوط به چه سالیه؟

من از دور نگاهم افتاده بود رو عکس “نیلوفر” و “رضا” که کنار سفره ی ترمه ی عقدشون وایستاده بودن و هر دو داشتن به دوربین نگاه می کردن و تو اون لحظه به ذهنشون خطور نکرده بود که یه وقتی…یه جایی …یه مامور حفاظت اطلاعات از مامان بپرسه اینا کین و اینجا کجاس؟

دهنم خشک شده بود. چند دقیقه ای از ورودشون گذشته بود که به خواهر ارزشی! همراهشون اجازه دادن، یه شال و روسری به من بده تا من سر کنم و همونطور که دستم به دست اون زن دستبند شده بود از لحظه ی ورودشون، بشینم روی تختم. در عرض چند دقیقه، همه اتاقم زیرو رو شد و همه ی خنزل پنزلایی که به زحمت چیده بودم و یا آت و آشغالایی که با مرارت از چشم این و اون، زیر تخت و این ور اون ور قایمشون کرده بودم، ریختن وسط اتاق و تا فیها خالدون جزواتم و برگ برگ کردن و هر از گاهی یه چیزی و که به خیال خودشون سند امنیتی محسوب می شد، می ذاشتن یه گوشه تا سرآخر همه رو مث آبگوشت یه کاسه کنن و ببرن برای بررسی!

نمیتونستم حرفای مامان و باهاشون خوب بشنوم. فقط می شنیدم که می گفتن :حاج خانوم دخترتون یه کارایی کرده ، باید اعتراف کنه و گردن بگیره وگرنه براش بد می شه. و مامان دائم می گفت :این بچه جز درس و دانشگاه کاری نداره. اقلن بگین کجا می برینش؟

و یکی شون که به ظاهر از همه رئیس تر بود و منو به طرز چندش آوری با اسم کوچیک صدا می زد، دائم به این و اون دستور می داد و همونطور که سعی می کرد جوری راه بره که کلتش از زیر بارونی بلند و مشکی ش دیده شه، به مامان می گفت: معلوم می شه حاج خانوم،معلوم می شه.

دو ساعتی تفتیششون طول کشید. هرچی و که برداشته بودن صورتجلسه کردن. اونوقت به مامان گفتن تا 2 ساعت حق نداره به جایی زنگ بزنه (تلفن ها رو همون موقع ورودشون از پریز کشیده بودن و موبابل هر دومونو همون اول مصادره کرده بودن ). لباس پوشیدم و مث کره خرای یتیم دنبال اون زن راه افتادم. هیچ نمی دونستم قراره با چی مواجه شم. هیچ نمی دونستم صحنه ی بعدی این تئاتر چیه. چکارم می کردن؟ دستم و از دست اون زن جدا کردن و دو تا دستامو به هم دستبند زدن. شالم و انداختن روی دستبندم و در حالیکه با سه تا مامور مرد دیگه همراهی می شدم، از در حیاط خونه بردنم بیرون. چشای مضطرب مامان و هیچ وقت یادم نمی ره. پر از اشک بود.دستاشو تو هم گره کرده بود و تو قاب در، خشکش زده بود.نخواستم پیش اونا کم بیارم. نخواستم گریه کنم، بی تابی کنم، اما جیگرم داشت از دهنم می ریخت بیرون. یه حس نکبتی بهم می گفت: خیلی طول می کشه این فراق! خییییییییلی.

آیدا: 18 خرداد ماه هزار و سیصد و نود

22 خرداد با تو جاودانه می شوم

2011/06/07

در سکوت… فریادت خواهم زد…از اعماق جان…از محل آن زخم عمیق که در نبود تو سخت گریست …ازآن خانه ی امن…قلبم… که واگویه های تلخش را پس از این دو سال … این دو سال سخت…تنها به شب گریه ها امان دادم…گرچه آن نیست که می خواهم…گرچه فریاد را خوش تر می داشتم…اکنون جز به نمایش این سکوت تلخ…چاره نیست.
با من بگو…پیش از عزیمتم به خیابان … با من بگو هر آنچه دوست می داری…من گلوی تو خواهم بود… گرچه نیستی… پای رفتنت خواهم بود… هر قدم به نیابت تو… هر چشم گرداندن …هر لحظه چون کبوتری دل در سینه تپیدن… تویی خواهم بود در ولی عصر… تویی خواهم بود بی شمار… چون آن روزها که دوش به دوشم فریاد می زدی که نترسم.
پرغرور … در سنگینی هر نفسی که برمی آید از این دل پاره پاره …تو جاری ترینی … با آن لحظه های بی قراری ت در سلول انفرادی و حبس… در اوین…رجایی شهر…در اهواز…در بابل…در مشهد…درکرمان و اصفهان … تو با منی … هم قدم …هم سکوت…چه می گویم؟…هم آواز … در ولی عصر تهران…با تو جاودانه می شوم…با تو باکم نیست…با تو هراسم نیست…با تو آغوش می گشایم به هر چه رنج…به هرچه درد…به هرچه استیصال…بازوانم این همه را خرد خواهد کرد…به مهر تو…به آن آخرین نگاه تو بر سنگفرش خیابان کارگر…به آخرین توان تو در فشردن دست مادر… در لحظه ی مرگ …به آخرین نای تو … در این حضور خواهم دمید.

مطلب ارسالی به وبلاگ ماروپله توسط: آیدا، تهران :17 خردا هزار و سیصد و نود

آزادیخواه، مبارز جنبش سبز، مجاهد، سلطنت طلب، امروز متحد شویم

2011/06/07

آزادیخواهان، مبارزین جنبش سبز، مجاهدین و سلطنت طلب ها، بیایید همه با هم یکبار در تاریخمان (( یک کلام )) شویم و فریاد بزنیم 22 خرداد می آییم و برای آن روز اطلاع رسانی کنیم. بیایید با هم این دیکتاتور را برای همیشه از صحنه تاریخمان پاک کنیم. حلقه گم شده پیروزی ما ملت ایران، اتحاد بوده و هست. بیایید کارنامه و نامه اعمالمان را کنار بگذاریم. هرکدام از ما ادعا داریم حق با ماست و ما حقیقت را میگوییم. هرکدام از ما دیگری را محکوم میدانیم. اما بیایید قضاوت ها را کنار بگذاریم و همه با هم با این رژیم سفاک بجنگیم. پس از پیروزی وقت بسیار است برای گفت و شنود. امروز فقط اتحاد.اتحاد، اتحاد، اتحاد.

هشتمین نامه ی محمد نوری زاد به خامنه ای

2011/06/07

به نام خدای فهم

سلام به محضر شریف رهبر گرامی ما، حضرت آیت­ الله خامنه­ ای

پیش از آغاز سخن :

این نامه را ماهها پیش ، در آذرماه سال گذشته و در داخل زندان نوشته بودم . نامه ای به بهانه ی ورود ما به سی و سه سالگی انقلاب اسلامی، که می توانست در همان آذرماه سال گذشته نیز منتشر شود اما به دلایل مختلف ، شخصا از انتشار آن پرهیزکردم . این نامه ، هدیه ی من است به پیشگاه حضرت شما .

درهمین اواخر، درست چند روز پیش از آن که آزاد شوم، مرا از سلولم در زندان اوین به دفتر دادستان تهران – آقای جعفری دولت آبادی – بردند . در آنجا، بجز شخص ایشان ، آقای نبوی ، رابط سازمان اطلاعات سپاه و دستگاه قضایی ، و دو نفر دیگر نیز بودند . من به دادستان تهران ، درهمان جلسه گفتم : علت این که شما ، در آن سوی این میز دراز نشسته اید و من درست در مقابل شما ، این است که : کسی ، در سلول های تنگ همین زندان، به ناموس شما فحش نداده است . و کسی نیز ، شما را کتک نزده است . وگرنه ، شما امروز ، نه در آن سوی این میز ، که در کنار من می نشستید .

به وی گفتم : من یک نویسنده و منتقدم . از من نخواهید که چیزی ننویسم . شما به یک پرنده نمی توانید بگویید : پرواز نکن . که ایشان در پاسخ به این سخن من گفت : بنویس . کسی با تو کاری ندارد . اما چرا می روی به دیدن آیت الله وحید ؟

دادستان تهران نیک می دانست: به دیدن آیت الله وحید رفتن من، نه که جرم نیست، پسندیده نیزهست. با این تفاوت که او می دانست من به آیت الله وحید گفته ام: مردم ما چه اندازه باید هزینه کنند و آسیب ببینند تا برای شماعلما بقدر آن خلخال ربوده شده از پای آن زن یهودی، گزنده و آشوبنده باشد؟ وبه ایشان گفتم: آیا سیره ی مردمداری پیامبر، و شیوه مملکت داری حضرت امیر، تنها برای مدفون شدن در کتابهای تاریخ است یا که نه، می توان یهودی بود و برسر پیامبر خاکروبه ریخت و از او جز ادب ندید. یا با شکایت  یک یهودی دیگر، علی را به محکمه ی خودش کشاند و پیروز از آن بیرون آمد؟

چندی پیش، بعد از انتشار مطلبی تحت عنوان “شلم شوربا” آقای نبوی ، به تلفن همراه من زنگ زد. وی که سابقا در داخل زندان با چهره ای سربه زیر و آمیخته به شرم با من سخن می گفت ، آن روز اما،  عتاب آلود و عبوسانه گفت : مگر قرار نبود چیزی ننویسید ؟ به ایشان گفتم : نه یک چنین قراری بوده و نه من به زیر یک چنین قراری می روم .

آقای نبوی برای من خط و نشانی کشید و آن مکالمه ی کوتاه تلفنی را قطع کرد. دادستان تهران نیز اخیرا در مصاحبه ای، به: “به مرخصی آمدن من” و نه “آزادی” من اشاره کرد. و حال آن که یکی از مسئولین اطلاعات سپاه در داخل سلول، به: “آزاد” شدن من، آنهم به دستور شخص حضرتعالی تاکید ورزید.

از آنجا که احتمال دارد درهمین حوالی مرا مجددا به زندان اوین فرا بخوانند ، از سرناچاری ، نامه ی هشتم خود را ، از باب “سخن بدون لکنت یک کوچکتر به بزرگترش” تقدیم شما می دارم . این نامه ، به صورت ظاهر کمی تلخ می نماید ، اما هزار شهد صادقانه و مشفقانه با اوست . این اثر ، تقدیم به حضرت شما. با این امید که از کلمه به کلمه ی آن ، صداقت و خیرخواهی نویسنده ، برکشیده شود و در مسیر اصلاح جامعه ای که از کاستی ها و نادرستی ها رنج می برد ، به کار آید . و اکنون، آغاز کلام:

” ما و رژیم پهلوی “

چه خوب که پیش از بیان هر سخن، به مردمانی آرزو به ­دل اشاره کنم که طی سالیان دراز، با هزار زحمت، گفتند و نوشتند و مبارزه کردند و به زندان رفتند و سیلی خوردند و تبعید شدند و کشته شدند، تا به رژیم پهلوی بگویند: ما، مردمان ایران، به چیزی کمتر از همه ی آزادی، و همه ی استقلال، و همه ی عدالت، و همه ی انسانیت و درستی و رشد، و به چیزی کمتر از همه­ ی سرفرازی راضی نیستیم.

رهبر گرامی ما، اگر مردم ایران، به مسلمانیِ ما اعتماد و اعتنا کردند، و بخت و اقبال و آینده و اراده­ ی خود و فرزندان خود را به ما سپردند، گمانشان این بود که می­توانند از ما و رفتار ما بوی محمد و علی را استشمام کنند. مردم ایران،  اراده­ی سرزمین خود را به ما سپردند تا ما به نمایندگیِ از آنان، آنان را، و آینده­ گانشان را، از زینت زیبایی، و از اوج ایمان بهره­ مند سازیم. و آنان را به جایگاهی فرابریم که جهانیان از تماشای آن همه نیکبختی شان دچار بهت و رشک شوند. تا جهانیان بدانند: اگر رژیم تندخو و خودمحور و وابسته ی پهلوی، پنجاه سال، مردم این سرزمین را از رشد و شایستگی بازداشت، اکنون، این ما، آمده بودیم تا عقب ماندگی هارا بروبیم و شایستگی ها را پیش روی آوریم.

خلاصه در غوغای انقلاب ، مردم ایران، به انسان­های برجسته و مسلمانی چون امام خمینی و شهید مطهری و مرحوم طالقانی و مرحوم منتظری و شهید بهشتی اعتماد کردند. به کسانی که آمده بودند تا به جهانیان بفهمانند: اگر بلد نیستید بشر را به راه سعادت رهنمون شوید، کنار بایستید و تماشا کنید.

مردم در اعتماد به برجستگانی چون امام راحل اشتباه نکردند. تشخیصشان درست بود. چرا که سیره­ ی سرشار از صداقت و خلوص امام و همراهان او، از آسمان زیبایی­ های خدا نور می­گرفت. وعده­ های نورانیِ آنان نیز، این می­گفت.

و، زمان گذشت. سی­ ودو سال. و ما اکنون در آستانه­ ی سی­ وسه سالگی انقلابِ خویشیم. و هیچ بعید نیست جماعتی از مردم ما، در رازوارگیِ عدد سی­ وسه، درنگ کنند. جمعی به یاد سی­ وسه پل اصفهان بیفتند، و برخی دیگر، شمارگان تسبیحاتِ حضرت زهرا را تداعی کنند: سبحان الله (سی­ وسه مرتبه) – (الحمدلله (سی­ وسه مرتبه) – الله اکبر(سی­ وچهار مرتبه).

من خود اما به خودِ انقلاب می­ پردازم. به این کامله موجودِ سی­ وسه ساله. که نه خردسال و خام است، و نه فرسوده و از پا درآمده. بلـه، چندی دیگر موجودِ انقلاب اسلامیِ ما، پای به سی­ وسه سالگی عمر خود می­گذارد. این موجود ،امروز فراتر از اطوار و تأثیر هر ایرانی، متأثر از شخصِ حضرت شماست. او، به ­راستی خود را تربیت شده­ ی شما می­ داند.

این موجود، ده ساله بود که دست به دستِ شما سپرد. و کم­ کم، قوام و شاکله­ ای را که از امام یافته بود، در نظام فکری شما مستحیل نمود. این شما بودید که آدابِ چگونه بودن را به قامتِ او لباس کردید. و در کام او، شهد و شربتی از چگونه زیستن افشاندید.

انقلاب سی­ وسه ساله­ ی امروز ما، در هر چه که دارد و در هر چه که ندارد، شخص شخیص شما را سهیم و مؤثر می­ داند. انقلاب ما، به هر کجا که میل و اراده­ ی شما تحکم می­ فرمود، به کج و راست، وبه افت­ و خیز، متمایل ­شد. این موجود، امروز اگر زیباست، بخشِ وسیعی از زیبایی­ اش را مدیون حضرت شماست. و اگر نازیباست، نیز همین­طور.

رهبر گرامی ما،

مبتدای سخن خویش به درازا نبرم. در این نوشته، قصد این دارم که نه انقلاب، که پایِ «اسلام» انقلاب را پیش آورم. اسلامی که: انقلاب ما، سر به سودای او داشته و دارد. و مدعی است که هیچ دأبی جز فرابردن نام و راه و جاه او نداشته و ندارد. انقلابی که می­ خواست – و لابد می­ خواهد- به مردمان جهان نشان بدهد: می­ت وان از ناب­ترین برکات آخرین دین ابراهیمی بهره­ مند شد، و به عالی­ ترین مراتب انسانی اش نائل آمد، و از آنجا به عالی­ ترین عرصه­ های سلامت و سرفرازی دست یازید.

پس، مرا در این نامه، به مقولات دیگر کار نیست. نه با داشته­ های دیگران، و نه با نداشته­ های خودمان. بناندارم به تنگناهای اقتصادی خودمان، و پیشرفت های همسایگانمان اشاره کنم. اصلا بنا را بر این می­ گذارم که مردمان و مسئولان فعلی ایران، خوشبخت­ ترین، و مرفه­ ترین، و دانشمندترین، و ثروتمندترین، و زیرک ­ترین افراد روی زمین ­اند. از این بالاتر آیا؟

تأکید من اما همچنان بر دینِ مبین اسلام است. و به همین دلیل، ناگزیر از مطرح کردن یک پرسش محوری­ ام.

این که: اسلامِ پیش از انقلاب، به خدا و اسلامِ واقعی نزدیک­تر بود، و نزدِ مردم ما عزیزتر، یا اسلام موجود در جمهوری اسلامی ایران؟  و یا در پرسشی جسورانه: آیا رژیم پهلوی، عالمانه و آگاهانه به اسلام بیشتر ضربه زد، یا خود ما؟

۱-­ ­درآغاز، اجازه می­ خواهم تصویری از اسلامی را که ما با پیروزی انقلاب، رفته رفته به ابداع و اختراعش دست بردیم، ارائه دهم. این که: تا قبـل از انقلاب، اسلام در ایران، هم از خزانه­ ی خرافات ارتزاق می­کرد، هم از سنت­ های دست به دستِ دیرین، و هم از مفاهیمی تازه و نو. با این همه اما، اسلامِ پیش از انقلاب، آسمانی دستیافتنی­ تر داشت. و با هر مانعی که رژیم شاه بر او می­ گمارد، روزبه­ روز، خواستنی­ تر نیز می­ شد. چرا که هم­زمان، مردم علاوه بر خرافـه و جادو و جنبل، و اضافه بر منبرها و محافل سنتی، از تریبون­ های تازه ­ای چون حسینیه ­ی ارشاد نیز تغذیه می­ شدند. و هر کس در این میان، به تناسب هر فهم و گرایشی که داشت، دست به گزینشِ مطلوب خویش می ­برد.

اسلامِ پیش از انقلاب، اسلامی زلال و زاده­ ی زیبایی  نبود، اما هر چه که بود، سفره­ ی سالمی از «ابراز» داشت. بستر نرمی از چمن بود. چماق نبود. اقیانوسی آرام بود. آوار  نبود. و البته از «اختیار» ، سرشار بود.

با این همه اما، اسلامِ پیش از انقلاب، آسمانی دستیافتنی­ تر داشت. و با هر مانعی که رژیم شاه بر او می­ گمارد، روزبه­ روز، خواستنی­ تر نیز می­ شد. چرا که هم­زمان، مردم علاوه بر خرافـه و جادو و جنبل، و اضافه بر منبرها و محافل سنتی، از تریبون­ های تازه ­ای چون حسینیه ­ی ارشاد نیز تغذیه می­ شدند. و هر کس در این میان، به تناسب هر فهم و گرایشی که داشت، دست به گزینشِ مطلوب خویش می ­برد.

اسلامِ پیش از انقلاب، اسلامی زلال و زاده­ ی زیبایی  نبود، اما هر چه که بود، سفره­ ی سالمی از «ابراز» داشت. بستر نرمی از چمن بود. چماق نبود. اقیانوسی آرام بود. آوار  نبود. و البته از «اختیار» ، سرشار بود.

رهبر گرامی ما،

سخنان من در این نامه، هرگز از جنس مچ­ گیری­های یک رقیب سیاسی نیست. شما به نیکی از خُلق و خوی من آگاهید. مرا با شما و انقلاب و نظام، جز خیرخواهی و خیراندیشی هیچ نیست. پس چرا از چاره ­اندیشیِ تنگناهای باطنیِ خویش استقبال نکنیم؟ من از بابِ مصداق، به چند وجه از اسلامِ این روزهای انقلابمان اشاره می­کنم. اسلامی که به دستِ مبارکِ خودِ ما، پیرایه­ هایی بر او بار شده، و یا به کاستی­ هایی چند به چند دچار گردیده است.

این دگرگشتگی­ های نازیبا، نه از آن روی به ساحت دین ما  راه یافته اند تا ما را به راه محمد و علی و نهضت پیامبران دراندازند، و یا آیین ه­ای از تمایلِ نابِ خدا و قرآن بر ما باز بتابانند، بل از این روی، که به استحکام چهار ستون برقراریِ خود ما بیانجامند.

این در هم­ شدگی و در هم آمیختگی، شوربختانه، شتر گاو پلنگی از آیینِ راستین را بر سرِ مردم ما آوار کرده است. که اگر در این دیرگاهِ عمر، به چاره­ اندیشی آثار همه­ سوییِ این کج­ پیکری همت نورزیم، خود به چشم خود، شاهد گسستن، و شکستن، و فرو نشستن کاخی خواهیم بود که بنیان آن بر اعوجاج است.

ای عزیز، چه بگویم که ما، هم به مردم خویش، هم به آن آرزوهای چشم به راه، و هم به اسلام راستین جفا کرده ­ایم. مردم به کنار، آرزوهای چشم به راه به کنار، اسلام راستین را اما چنان دستاموز خواسته­ های صنفی خود ساخته­ ایم که در هر بزنگاه، هزینه­ ی همواری راهِ ما شود، و به وقت ضرورت رنگ پذیرد، و بنا به میل ما شکل عوض کند. اسلامی که قابلیت این را داشته باشد تا خوار و خفیفِ آدم­های برجسته شود. و از آنان بهراسد. و شهامت این را نیز نداشته باشد که بگوید:

«ایهاالناس، من در همه حال برای جان و مال و ناموس و حریم خصوصی مردمان، چه مسلمان و چه نامسلمان و چه کافران خداگریز، ارزش قائلم و نسبت بدان غیرتمندم. شما را به­ خدا با مردم این مکنید».

رهبر گرامی ما،

سخاوت­مندانه سخن تلخ مرا تحمل کنید. تلخ­ نوشیِ امروز ما، گوارا نوشیِ فردای ما را در پی دارد. اگر که: از عبرت­های امروز، پلی برای ترمیم فردای خود برآوریم. با من آیا هم ­رأی نیستید که ما با پیروزی انقلاب، گرسنه­ گون، مثل غنیمت­ روبانِ سراسیمه، به حذف متخلفین و مصادره ­ی اموالشان دست بردیم؟ بی­ آنکه به گدازشِ اسلام واقعی وقعی نهیم. که می­ سوخت و می­ گداخت و با ما می­ گفت: «ای بزرگان انقلاب، در من، بخشایش نیز هست. چرا به­ جای تندی و تنش، خواستگاهی از بخشایش عمومی و آشتی ملی نمی­ پردازید»؟

ما اما به او بها ندادیم. چرا که سخت سرگرم اختراع اسلام تازه­ ای بودیم. متناسب با خوی و خصلتِ خودمان. که ما را اجابت کند، و ما را از تنگناهای عقده هایمان به­ در ببرد. اسلامی پرداختیم که قلندرانه دست به گلوی اسلام راستین بُرد. اسلام راستینی که به ما التماس می­ کرد و می­ گفت: «کارها را به شایستگان بسپرید و از واگذاریِ کارهای بزرگ به آدم­ های کوچک بپرهیزید».

ما اما در واکنش به استغاثه­ های او، برمی­ افروختیم که: «خاموش! دنیا اگر یک لقمه باشد، آن یک لقمه باید نصیب مؤمن شود». و مؤمن را هم البته در میان خویشان و دوستانِ خود می­ جستیـم و متعمدانـه بخشی از آن یک لقمـه را به گلوی او فرو می­ تپانـدیم.

عـدالت را نه به­ گونه­ ی علی و اولاد او، که از نوع دلخواه خودمان تعریف کردیم. و با گماردن دوستانی چون شیخ محمد یزدی بر مسند قاضی­ القضاتی کشور، چنان خاکستری بر سر عدل و انصاف و وارسی و واکاوی حق مردم پراکندیم که نمونه­ اش را مگر در تاریخ دیگرانی جست که هیچ نسبتی با درستی نداشته وندارند.

هر چه اسلام واقعی بر سر خود می­ کوفت و گریبان می­ درید که: «ای انقلابیون مسلمان، شما را به­ خدا مراقب وجهه­ ی من در داخل و خارج و پهنه­ ی تاریخ باشید و حاجت­ های نفسانی خود را بر من بار نکنید و به اسم من بلا بر سر مردم نبارید»، ما دست به دهانش می­ بردیـم که: «حرف مـزن»! به گوشه­ ای پرتـابش می­ کردیم و خود فارغ از سوز و گداز او، دست به اعماق حق مردم می­ بردیم و رگ و پی دارایی آنان را می­ دریدیم و بر طَبَق منافع طایفگی خویش می­ نشاندیم.

هر چه اسلام بی­نوا می­ گفت: «من در قرآنِ خود به بندگان خدا بشارت داده ­ام که گفته­ ها و سخنان مکتب­ های گوناگون را بشنوند و راه­ های موجود بشری و الهی را مطالعه کنند و بهترین­ ها را برگزینند»، ما بر سرش می­ کوفتیم که: «زبان به کام بگیر که ما خود به ­جای مردم، بهترین­ ها را که خودمان باشیم، برگزیده­ ایم و کارِ کاوش را بر مردم جاهلی که به خود ما آری گفته اند، ساده و سهل فرموده­ ایم. به همان قانع شوند که هم از سرشان زیاد است و هم بهشتشان را تضمین می­ کند».

رهبر شریف ما،

سخن تلخ اما صادقانه­ ی من هنوز ادامه دارد. بیماری ما، جز با این شربت­ نوشیِ تلخ اما شفابخش، به مدار مداوا درنخواهد افتاد. از مردم بگویم. که تنها در بحبوحه­­ های بحران و جنگ و اخذ رأی و تأیید و تثبیت خود ما، مردمی فهیم و آگاه و متشخص و امت شهیدپرور می­ شدند. و در سایر مقاطع: گله­ ای که باید به راه شان بُرد و حق­ شان را ذره ذره به کامشان درانداخت.

شما را به­ خدا یک نگاهی به وضعیت صدا و سیما و سایر رسانه­ های ما بیاندازید. که چگونه دست به گلوی فهم مردم برده­ اند و به­ قدری که خود صلاح می­دانند به مردم بها می­ دهند! هر چه اسلام محمدو علی بر سر خود می­ کوبد که: ” شما را بخدا بیایید و به اسم من این همه برای مردم، محدودیت و تنگنا فراهم نیاورید”، ما قلدرمآبانه خنجر به کمرش فرومی­ بردیم که: “آرام بگیر و به تماشا بنشین! ما خود بلدیم چگونه زنان و مردان و جوانان و کودکان این سرزمین را با اسلام ناب آشنا کنیم و بهشت خدا را از دوردست­ های این دنیا، به آخرتشان تزریق کنیم.”

خلاصه ای رهبر خوب، به اختراع و تحمیل چنان گونه­ ای از اسلامِ دلخواه دست بردیم که اسلام حقیقی از تماشای چهرۀ نامتجانس آن رنگ باخت و ضربان قلبش به شماره افتاد.

حضرتعالی، درست روز تولد حضرت رضا در شهر قم، به ترسیم مختصاتی از اسلام انقلاب تلاش فرمودید. اسلامی که این روزها، بر کل روی کره ی زمین، کمتر انسانی مشتاق گرویدن به آن است. بنا به فرمایش خود شما در اولین سخنرانی سفر قم، گرایش برخی از مردم ایران دراین روزها به “کلیساهای خانگی” – یعنی چیزی که در طول تاریخ اسلام و تشیع بی­ سابقه بوده- دروازه­ ای از نگرانی را به روی شریف شما گشوده بود.

با اجازه­ ی حضرت شما، صریح­ تر سخن بگویم و به نمونه­ ای از گزینش­ گری اسلام اختراعی خودمان اشاره کنم. که از میان دو نفر، یکی را که فردی فرهیخته و باسواد و صاحب سخن و کارآمد اما منتقد است، وانهاده­ ایم، و به گزینش فرددیگری که تنها برجستگی­ اش حضور در گردونه­ ی دوستی با خود ما است، دست برده­ ایم. یکی را به مضیقه­ های همه­ جانبه درانداخته­ ایم و همه ­ی تریبون­ های تجلی و خدمت را از او بازستانده ­ایم. و به دیگری، تریبون­ ها و اختیارات و نفوذ فراوانی عنایت فرموده­ ایم.

سید احمد خاتمی، با همه ی خساراتی که از نوع نگرش او به دین و دنیا برمی جوشد، صرفاً به دلیل سنخیت فکری­اش با خود ما، برکشیده می­ شود، و سید محمد خاتمی، با میلیون­ ها مخاطب، بی­ آنکه نسبتی با همنام خود داشته باشد، به سیاه­چالی از نفرت ما درمی­ افتد.

سید احمد خاتمی که هیچ مخاطبی فراتر از روند معکوس نمازگزاران خویش ندارد، بازوی پرتوان اسلام اختراعی ما می­ شود، و سید محمد خاتمی، با میلیون­ها مخاطب، صرفاً به دلیل زاویه­ ای که در مسایل فرعی – و نه اصلی و اساسی– با ما اختیار کرده، از گردونه­ ی حضور میلیونی­ اش برکنار می­ ماند.

سید احمد خاتمی، با همه ی خساراتی که از نوع نگرش او به دین و دنیا برمی جوشد، صرفاً به دلیل سنخیت فکری­اش با خود ما، برکشیده می­ شود، و سید محمد خاتمی، با میلیون­ ها مخاطب، بی­ آنکه نسبتی با همنام خود داشته باشد، به سیاه­چالی از نفرت ما درمی­ افتد.

سید احمد خاتمی که هیچ مخاطبی فراتر از روند معکوس نمازگزاران خویش ندارد، بازوی پرتوان اسلام اختراعی ما می­ شود، و سید محمد خاتمی، با میلیون­ها مخاطب، صرفاً به دلیل زاویه­ ای که در مسایل فرعی – و نه اصلی و اساسی– با ما اختیار کرده، از گردونه­ ی حضور میلیونی­ اش برکنار می­ ماند.

و یا از برادران “مجتهد شبستری” ، آن را که با ما همراه است ، برمی کشیم و گستره ای از فرصت ها و تریبون ها و سرمایه ها را به امضا و سخن و خواست او بند می کنیم ، و دیگری را که با سواد تر و آگاه تر و دانشمند تر و دلسوزتر وفهیم تر و مشفق تر و روحانی تر و دنیا دیده تر اما منتقد است ، به قهقرایی از تندخویی های خویش فرو می رانیم .

در اینجا نیز هر چه اسلام محمد و علی فغان برمی­ آورد که: «آهای بزرگان انقلاب، طبق آیه­ های قرآن، اجازه بدهید اینها هر کدام سفره­ ی فهم و اعتقاد و برداشت­ های خود را به روی خِرَد مردم بگشایند تا مردم خود بهترین سخن و مشاورت آنان را برگزینند. یعنی درست همان کاری که امروزه در هر کجای غربِ کافر صورت می­ پذیرد». ما بلافاصله به دهان این اسلام می ­زنیم که: «مباد! ما صلاح خسروانیِ خویش نیک ­تر می­ دانیم».

پس ای رهبر محترم،

به دلیل نفوذ و گرایش و گسترشی که اسلام پیش از انقلاب داشت، و به دلیل نفوذ و گرایش و گسترشی که اسلام اختراعی  این سال­های انقلاب ما ندارد، نمره­ی منفی به ما و عملکرد ما تعلق می­ گیرد. و اگر منصف و اهل راستی و درستی باشیم، باید با گردنی کج و صدایی برآمده از اعماق ورشکستگی، اعلام کنیم: «ما، انقلاب اسلامی ­کرده­ ها، بیش و افزون­تر از رژیم پهلوی، به اسلام راستین ضربه زده ­ایم. و چهره ­ی مخوفی از عقاید و سلایق و منافع خود را به اسم اسلام محمد و علی جا زده ­ایم. و بسیاری از مردم ایران و جهان را نسبت به زیبایی­ ها و ظرفیت­ ها و کشش­ های تشیع، به تردید و انزجار درانداخته­ ایم.

۲-­ ما و شما، از یک بلندی مشرف بر شهر مقدس قم بالا می­ رویم و از آنجا به مردم خوب و پای­ دررکاب این شهر شریف، سلام و درود می­ فرستیم.

این قم اما، آن سوتر از هیاهوی مراکز علمی و دینی و زیارتی و حوزوی و بیوت مراجع و کثرت روحانیانش، چهره ­ی دیگری نیز دارد. که این چهره، در ورای این ظاهر پرآوازه، سر به کار فرسودن خود دارد. متاسفانه، قم امروز ما، شمعی است که بی آنکه نوری بی­فشاند، آب می­ شود. نه از بی­ آبی و گرما و هوای داغ. که ازخراش ناشی از پنجه ی نابخردی­ های خود ما.

در تحلیل این خراش و این نابخردی­ ها، نیازی به ژرفکاوی چندان نیست. بانگِ بلند رنج قم، آن­چنان به طنین دردناکی مبتلا شده است که انکار و کتمـان آن، نه هیچ موجه و عاقلانـه است، و نه دردی از دردهای شهر قـم دوا می­کند.

چندسال پیش، درهمین نزدیکی ها، دستگاه­ های رسمی استان قم، آمار دردناکی از این شهر منتشر کردند که نگاهی گذرا به ذات و روح این آمار، صورتِ هر مسلمانِ گردن­فرازی را به خاک می­ ساید. این که: «شهر قم، در نسبت با سایر شهرهای جمهوری اسلامی ایران، از آسیب­ ها و مفسده­ های اخـلاقی و اجتماعی بیشتری برخوردار است».

این آمار، آنجا به درد می­ نشیند که ما چندوچون همین قم را در سال­های نچندان دور پیش از انقلاب وابکاویم. که: قم، نه برتر از همه­ ی شهرها، که شهری پاک و سالم و کم­ مسئله بوده است.

رهبر گرامی، در این سال­ ها، ما آیا چه بلایی به سر شهر مقدس قم آورده­ ایم؟ شهری که اختیار هر ریز و درشتش با خود ما بوده، و هیچ دشمن غداری، چه آشکار و چه پنهان، جز خود ما، کمر به تخریب وِجهه­ ی شریف او نبسته بوده است.

مردمان جهان آیا ادعاهای مدیریت و هدایتگریِ جهانی ما را باور کنند، یا درماندگی که نه، شتاب معکوس ما را به قهقرا؟ آنهم در قم. در جایی که کانون غلیظ معارف شیعی ما است. با این همه اما، پرسش من این است: درخصوص شهر قم، رژیم مستبد و اسلام­ ستیز پهلوی آیا به سلامت و اسلامیت و باورهای دینی و اخلاقی مردم این شهر بیشتر ضربه زد، یا خود ما؟ که گوش فلک را از گستره­ ی غلیظ فهم خود پر کرده ­ایم؟

۳-­ درباره­ ی حجاب، تنها این را بگویم که در این سی­ وسه سال، ما عمده­ ترین سرمایه­ ها و فرصت ها وآبروها و آرزوهای انقلاب را خرج حجاب کرده ایم. با اصرار بر حجاب اجباری بانوان، از حیثیات درخشان و جذاب انقلاب کاسته ایم و بر انزجار و رنج مردمان خود، و بر دل­زدگی مخاطبان جهانی خویش افزوده ایم.

ما از آسمان دود آلود شهرها و روستاها، و مدرسه ها و مسجدها و منبرها، و از گلوی خستگی ناپذیر رسانه­ ها، و بامراقبت و تحکم خشماگین نیروهای انتظامی، و با فتاوای اخم آلود مراجع دینی، سنگ های سرگردانی به اسم حجاب را بر سر بانوان خویش فرو بارانده ایم. ودراین راه،  مجاهدتی همه­ جانبه به­ کار بسته ایم تا به زعم خود، از خون شهدا و آرمان­های انقلاب صیانت کرده باشیم.

یادم هست آقای «حداد عادل»، آن روزها که هنوز با شما نسبتی نیافته بود، در اجلاس نماز مشهد به خود من گفت: « فلانی، باورم بر این است که اگر رضاشاه توانست به اجبار از سرِ مادران ما چادر بردارد، ما نیز می­ توانیم به اجبار، زنان بی­ حجاب جامعه­ ی خویش را از بی­ حجابی به­ در آوریم و باحجابشان کنیم». آقای حداد عادل، امروز اما شهامت ابراز این باور درست دیروزش را ندارد. چراکه همان اسلام اختراعی ما، بلافاصله دست به گلوی او می برد و بی توجه به نسبتی که با شما دارد، بساط برقراری اش را برمی چیند و دودمان پاکش را به باد می دهد.

رفتار غلط و غیردینی و غیرعقلانی ما، گاه آنچنان ترکیب انسانی ما را به­ هم آشفته است که ما از خود خدا نیز در انتشار و حاکمیت دین او جلو زده ایم. جوری که اکنون، همین سُرنا نوازی دینیِ ما که از سرِ گشاد فهم ناقص ما برآمده و گوش مردم ما و مردم جهان را آزرده، باعث شده: نه اشتیاقِ به حجاب، که اشتیاق به خود خدا هم در این مُلک به چالش درافتد.

و حال آنکه در زمان شاه، و به رغم تلاش­ های ضددینی مقامات پهلوی، بخش قابل توجهی از بانوان مسلمان ما، پیشتاز در پذیرش آگاهانه­ ی حجاب بودند.

امروز اما، رییس قوه­ ی قضاییه ­ی ما، در جهت تشجیع خشونت عاملان انتظامی می­ فرماید: “مگر ما برای محو شرارت، با کار فرهنگی به مقابله می­ رویم که برای محو بدحجابی، به کار فرهنگی متوسل شویم؟”

این سخن پوک و سست و بی پشتوانه یعنی چه؟ یعنی: یک بانوی بدحجاب، هیچ تفاوتی با یک شرور قمه به دست ندارد. و یعنی: ما با هر توپ و تانک و ضرب و زوری که با شرارت شروران می­ جنگیم، نیز باید با بدحجابیِ بانوان بدحجابمان  بجنگیم!

خلاصه رهبر گرامی، امروزه کارِ حجاب در آسمان اندیشگی ما به چنان سرنوشت غمباری فروشده است که طبق آمار فهیمانه­ ی جهان اسلام، رغبت به حجاب، در آمریکا، در اروپا، و در هر کجای کره­ ی زمین رو به گسترش است الا در سرزمین اسلامیِ ما!

خود شما بفرمایید آیا درباب حجاب، محمدرضا پهلوی بیشتر به اسلام ضربه زد، یا خود ما؟ که سال­ های سال، با پتک اسلام بر سر اسلام کوفته­ ایم و بسیاری از مردمان خود را به لجاجت و انشقاقی بیمارگونه درانداخته ­ایم.

طبق آمار فهیمانه­ ی جهان اسلام، رغبت به حجاب، در آمریکا، در اروپا، و در هر کجای کره­ ی زمین رو به گسترش است الا در سرزمین اسلامیِ ما!

خود شما بفرمایید آیا درباب حجاب، محمدرضا پهلوی بیشتر به اسلام ضربه زد، یا خود ما؟ که سال­ های سال، با پتک اسلام بر سر اسلام کوفته­ ایم و بسیاری از مردمان خود را به لجاجت و انشقاقی بیمارگونه درانداخته ­ایم.

من با همه ی اطمینان خود به محضر شریف حضرت شما می­ گویم که اگر بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، ما سر به سر بانوان خویش نمی­ گذاردیم و آنان را به حال خود وامی­ نهادیم، امروز، از حجاب برتر و گسترده ­تر و مطلوب­تر وفهیمانه تری بهره­ مند بودیم.

بله، این استفاده­ ی ابزاری از دین و شعائر دینی، آنهم در توجیه ندانم­ کاری­ های ما است که ما را به این حال و روز، مبتلا ساخته است.

مطالعه­ ی میزان و کیفیت پوشش بانوان در اواخر عمر رژیم پهلوی، شما را و ما را بر این باور متقاعد خواهد کرد که پوشش بانوان در آن دوران، از نمره ­ی قبولی بالاتری برخوردار بوده است.

می­ گویند: طالبان که سقوط کرد، آرایشگاه ها و مغازه­ های سلمانی در افغانستان شلوغ شد. چرا؟ چون در نظام فکری طالبان، ریش بلند، نمادی از اسلام ناب بود. با سقوط طالبان، بسیاری از مردم، آن نماد تحمیلی را تراشیدند و به خاکروبه­ ها ریختند.

قبول می ­فرمایید که با پیروزی انقلاب، ما قرار بود دست به تجلی آرزوهای برنیامده­ ی بشری ببریم؟ ای خاک بر سرِ من که در آستانه­ ی سی­ وسه سالگی انقلاب، نشسته­ ام بر افق سپری شده ی انقلاب، و در مقایسه­ ای جانکاه، انگشت تأیید بر ایمان مطلوب­ تر و خالص­ تر مردم در گذشته­ های دور کشورم می­ گذارم.

۴-­ نمی­ دانم فراتر از ظاهر اوضاع، آیا به وضعیت رقت­ بار این روزهای روحانیان خودمان اشراف دارید یا نه؟ فقط این را بگویم که: روحانیت امروز ما، به برکت اسلام اختراعی ما، به طرز چشمگیری، از چشم و دل قشرهای وسیعی از مردم، فرو افتاده است. دلیلش چه می­ تواند باشد الا دخول روحانیان به مواقفی که در اندازه و شأن آنان نبوده است؟ و: دخالت آنان در کارهایی که عمدتاً به خسارت انجامیده است؟

قبل از انقلاب، مگر کسی به حضور استاد مطهری در دانشگاه معترض بود؟ هرگز! چرا؟ چون به جایی وارد شده بود که تخصصش ایجاب می­ کرد. وی در دانشگاه، اضافی، یا کلّ بر کرسیِ درس خود نبود. امروز چه؟ ما به هر اداره و نهاد و دستگاه و وزارتخانه، یک یا چند روحانی تزریق کرده­ ایم. تا مثلاً از مناسبات اسلامی آنجا مراقبت کنند.

حضور نادرست این همه روحانی در ادارات و دستگاه­ های دولتی، و افول سال به سال وجهه­ ی دینی آنان، و شمار علاقه­ مندان و نمازگزارانشان درهمان دستگاه ها، دقیقاً به تکرار جایگاه رو به افول روحانیت در شاکله­ ی کلی اجتماع اشاره دارد.

روحانیت ما، از جایگاه برازندگی­ اش در زمان شاه، به جایگاه دلمردگی و گاه بیهودگی اش در این روزها سقوط کرده است. این سقوط، دستاورد اسفبار سال­ ها کج­روی خود ما بوده است.

دردا که روحانیت امروز ما، هیچ منبری برای ابراز آزادگی خود ندارد. او، از جانب همین اسلام اختراعی، سخت در فشار و در تنگناست. چرا؟ چون خود ما، با خط و نشان کشیدن­ ها و توپ­ وتشرها، او را از هرگونه اظهار نظر درست، ونقد و آسیب­ شناسی نظام ترسانده ­ایم. و راهی جز تبریک و تهنیت و تعریف از نظام، پیش روی او نگشوده­ ایم.

روحانیتی که کاستی­ ها و نازیبایی­ ها و پلشتی­ های جامعه­ ی اطراف خود را ببیند و به­ جای نقد مشفقانه، سکوت کند، یا به توجیه آنها روی بَرَد، نصیب و سرنوشتی جز این که امروز گرفتار آن شده ، نخواهد داشت. روحانیتی که مردم نداشته باشد، چرا باید هنوز در دل مردم جا بگیرد؟

نه از من، بلکه از هر روحانی افسرده ­ای که زمان شاه را درک کرده اگر بپرسید: روحانیت، در آن زمان از اعتبار و اعتنا و اقبال بیشتر مردمی برخوردار بود یا امروز در جمهوری اسلامی ایران؟ پاسخ، آشکارتر از آشکار است. پس قبول می­ فرمایید که ما، نسبت به آن دوران، ضربه هولناک­ تری به ساحت روحانیت وارد آورده­ ایم. و او را از جایگاه مألوف و مطلوبش که دل مردمان باشد، به جایی دور که معلوم نیست کجاست، پرتاب کرده­ ایم.

۵-­ خانواده در ایرانِ زمان پهلوی، از انسجام و یکپارچگیِ آحاد خویش بهره­ مند بود. چیزی که دردمندانه این روزها، به تلاطم زایدالوصفی درافتاده است. لنگ زدن چرخ چوبین هویت خانواده در جمهوری اسلامی ایران، منجر به بروز نکبت­ هایی چندبه­ چند در این وادی شده است. که آمار روزافزون طلاق، و پیشتازی ما نسبت به بسیاری از کشورهای جهان در این خصوص، خود نشانگر درستی این سخن است.

گرچه ایرانیان بنا به ریشه­ های مقوّم فرهنگی ­شان، در مقایسه با بسیاری از کشورها، هنوز از قوام خانوادگی بیشتری برخوردارند، اما اعتنای کلی این بخش از نوشته، به مقایسه­ ی انسجام بیشتر خانواده در پیش و پس از انقلاب تأکید دارد.

یکی از حساسیت­ های دین مبین اسلام، استحکام استوانه­ های هویتی و معرفتی خانواده ­است. و نه لق زدن و زوال و اضمحلال آن. شوربختانه، در بحث خانواده نیز ما ناگزیر از دادن نمره ­ی منفی به وضع کنونی خودهستیم. چرا که اسلام زدگی و اسلام گریزیِ این روزهای ما، ابتدا در کانون خانواده مزه ­مزه می­ شود، و سپس در مقام واکنش، به صورت جامعه سیلی می­زند.

خانواده ­های ما، پیش از انقلاب، مسلمان­ تر بودند. به این دلیل که خودشان دست می­ بردند و به تناسب تمایل و بضاعتشان از آسمان معارف الهی خوشه برمی­ چیدند. برخلاف این روزها که ما از چهار طرف، بر جامعه و بر آحاد خانواده، تحکم­ های اسلامی فرومی ­باریم و محدوده­ ی اختیار خانواده را به مضیقه­ های انسانی و عرفی درمی­ اندازیم.

با پیروزی انقلاب، قرار بود خانواده­ های ما در کنار سفره­ های معمول خود، از گواراترین مأکولات انسانی و ایمانی ارتزاق کنند. اما: به اختیار! تا: به تجلی درآیند. شرمنده ­ام که بگویم اسلامی را که انقلاب ما قصد تبلیغ آن کرده است، در ارتقای معرفتیِ خانواده­ های خود ما عاجز مانده است، چه برسد به خانواده­ های آن سوی مرزها. عجب ترجیع­ بند کودناه ای شده است این «مدیریت بر جهان» در سخنان رییس­ جمهور نامتعادل ما!

۶-­ وزنِ علمیِ پیش از انقلاب محافل دینیِ ما، آیا قابل قیاس با مراتب علمی محافل دینی این روزهای ما که در آستانه­ ی سی­ وسه سالگی انقلابیم، هست؟ هرگز! انقلابی که در این همه سال جز دو واژه ­ی «دین و دشمن» بر ذهن و زبان خویش نرانده، متأسفانه نه در ابراز دینِ متعال خود قد برافراشته ،و نه به موازات مرگ برآمریکاهایش، توانسته خود را از نکبت­ های آبروبری چون اعتیاد و مصرف فراوان و هدر دادن دارایی­ های بی­ شمارش برهاند. هیچ آیا در این که ما ایرانیان جمهوری اسلامی، در مصرف مواد مخدر، پیشتاز جهانیانیم، شب تا به صبح گریسته اید؟

رهبر گرامی،

چهره­ ی این روزهای ما خیلی خنده­ دار شده است. گویی مردمی شده­ ایم پرمدعا که هر از گاه سر از پنجره­ ها به در می­ بریم. یک “مرگ بر آمریکا”یی می­ گوییم و مجدداً به سر وقت منقل و وافور خود بازمی­ رویم. ساعتی بعد، دوباره پنجره­ ها را می­ گشاییم. یک “مرگ بر اسراییل”ی سر می­ دهیم و دوباره سر به مصرف  حریصانه ی روزمرگی­ های خود فرو می بریم. و در همه­ ی این احوال نیز البته، جماعتی از بزرگان و برجستگان ما، دکمه­ های بیخ گلو را از سر تقوا بسته می­ دارند تا مبادا وجهه­ ی ظاهرالصلاحی­ شان تَرَک بردارد.

هر چه در این سال­ها، وزن علمی محافل دینی ما فروکشیده، ریاکاری، و ادا و اطوار دینی ما فزونی گرفته است. انقلابی که جز از فرا بردن دین و رواج دین، سخن دیگری نداشته، هنوز که هنوز است نتوانسته مقاله­ ای و کتابی فراتر از آثار مطهری و شریعتی برآورد. چرا؟ چون عمده­ ی روحانیان ما، انرژی و پتانسیل خود را مصروف کارهایی کرده و می­ کنند که نه دردی از دین دوا می­ کند و نه سنگی از پیش پای مردمان برمی دارد. بلکه آثار سوء حضور آنان در نابجای مسئولیت­ هایی که پذیرفته­ اند، چشمه­ های ناگواری از آسیب­ ها و خرابی­ ها جوشانده که مگر شخص شخیص حضرت صاحب بیایند و به روبیدن این همه ناروایی فائق آیند.

راستی چرا از حوزه­ های ما، در این سال­ های دراز، صدها مطهری که نه، یک مطهری بیرون نیامده؟ مگر مطهری چه داشت که روحانیان امروز ما ندارند؟ مطهری، تلفیقی از اراده و انگیزه و پشتکار و غیرتمندی و هوش و ذکاوت بود. تکرار این خصلت­ ها، به­ راحتی در دسترس روحانیان امروز ما است. اما چرا مطهری تکرار نشده و نمی ­شود؟ بگویم؟ صرفا به این دلیل که: افق نگاه بزرگان و مسئولان دینی ما، بنای سرکشی به ذات کهکشان علوم ندارد. که آنها به همین ریزه­ های دم دست قناعت ورزیده ­اند. مطهری، دست پرورده ی دورانی است که به او تحکم می کرد: هرچه می خواهی بگو و بفهم، چیزی اما از کیفیت سلطنت ما بر مردم جاهل مگو و نفهمان! و ما این روزها، درست همین را به روحانیان و علمای خود تحکم می کنیم. با این تفاوت که: رژیم پهلوی، تنها سر به سودای سلطنت داشت، و ما علاوه برسلطنت، خود را نماینده ی حتمی ناب دین خدا نیز می دانیم.

هیچ آیا به این اندیشیده اید که چرا مداحی سطحی و مبتذل مجالس مذهبی این قدر مظهریت پیدا کرده است؟ به نحوی که حتی حسادت سخنوران ما را برانگیخته؟ حسادتی از جنس این که چرا باید بازار مداحان این همه گرما بگیرد و بازار ما به کسادی درافتد؟ راز رونق بساط مداحان در این است که در مجالس مداحی، حداقل یک موسیقی، و جنب­ وجوش سطحی و احساسی وجود دارد، در منبر سخنوران ما آیا چه؟

چرا امثال منبرهای مطهری، و امثال تریبون­ های شریعتی، که جملگی از آسمان همین دین مبین ارتزاق می­ کردند، دیگر مشاهده نمی­شود؟ به دلیل این که رهبران دینی ما، به همین ابتداییات علمی راضی ­اند. و راه ورود به ناب دین را با تحکمات حکومتی مسدود کرده اند.  وگرنه استادانی چون: محمد مجتهد شبستری ، که عالم و محقق و اندیشمند و مبدع و صاحب­نظرند، فرصت درس و بحث و مجادله­ ی علمی می­ یافتند و رشد را از آسمان علم پایین می کشیدند و در سفره ی فهم مردمان می نهادند.

ظاهرا مراتب علمی استادان فرهیخته ما باید به زیر کشیده شود، تا آدم­ هـای کوته­ فکر، فرصت سر برآوردن پیدا کنند. اصل سخن این که در سال­ های پس از انقلاب، ما هرگز به بازپروری اندیشه­ هایی در اندازه­ ی علامگان امینی و طباطبایی و محمد تقی جعفری، و عالمان فراخ فکری چون دکتر سید جعفر شهیدی، و بسیاری دیگر از این دست موفق که نبوده­ ایم، بلکه همان دارایی­ های متداول خود را نیز با انگ­ ها و آسیب­ های نامردمانه به حاشیه رانده­ ایم تا مبادا آنان، از خود ما که متوسط­ العلمیم، سر فراتر برند و دارایی­ های افزون­تر علمی خود را به رخ ما بکشند.

فروخزیدن علم درکشورما، به­ ویژه در سال­ های اخیر، تنها به علوم دینی ما محدود نیست. در سایر علوم نیز اوضاع بازتولید علمی ما اسفبار و اندوهناک است.

رهبر گرامی،

اگر مقدورتان بود، سری به یکی از مساجد همجوار بیت شریف خود بزنید. تا مشاهده فرمایید منبرهای ما، چگونه در چنبره­ ی خط­ قرمزهای حکومتی گرفتارند و راهی برای دست بردن به آسمان اندیشگی و نقد و واگویه کردن آسیب ها و حتی امر به معروف و نهی از منکر نمی­ جویند. جرأت­ ها و شهامت­ های علمی در این سال­ های انقلاب، به­ شدت در منگنه­ ی چارچوب­ های حکومتی محدود شده است. منبرهای این روزهای ما، باورکنید که یکی تلخ ترین دوران عمر خود را سپری می کنند. منبری که آزادی سخن از او دریغ شده باشد، جز به کار تحمیق مردمان نمی آید. و ما ظاهرا به همین محتاجیم.

سطح علمی محافل دینی ما چرا باید به محدوده­ ای از سخنان تکراری آقایان قرائتی و پناهیان و رحیم ­پور ازغدی مبتلا باشد؟ ما باید این همه فرصت تبلیغ را به برجستگان صاحب­نظـری می­ سپردیم که فراتر از مطهری­ ها و شریعتی­ ها، به جولان علمی متبحر بودند. دریغ و افسوس که این محدودیت­ های علمی، به تریبون های نمازجمعه که می ­رسد، صورتی عینی­ تر و آشکارتر پیدا می­ کند.

به­ طور مثال، مراتب علمی آقایان صدیقی، خاتمی، جنتی و امامی کاشانی و یا بسیاری از امامان جمعه در کل کشور، به قدر نیاز مخاطبان سال­ های دور انقلاب نیز نیست. چه برسد به مخاطبان فعلی. که برای آنها ، نه که هیچ ندارند، بلکه آزاردهنده نیز هستند. کجا آقای جنتی و امثال او می توانند از پس پرسش های تمام نشدنی و شمشیرگون یک جوان رهگذر ایرانی برآیند؟ جوان رهگذر اروپایی بکنار!

۷-­ رژیم پهلوی بنا به هر دلیلی که مأمورش بود، با مقوله­ ی دین در افتاد. البته برای فریب مردم، از خرافه نیز سود ­برد. داستان کمربستگی شاه و: «السلطان ظل­ الله» شاید در همین محدوده بگنجد. پدرشاه نیز در ماجرای کشف حجاب، غلیظ ­گونه بر سر حساسیت­ های اعتقادی مردم کوفت. با این همه، پهلوی ها هرگز اما از دین نیاویختند و از دین برای خود دکان نیاراستند.

ما به اسم اسـلام، از خط­ قرمزهـای اسلام که نـه، از دم­ دست­ ترین خط­ قرمزهای انسانی گذر کرده ایم. انقلابی که پرچمدار زیباترین آرزوهای فروخورده­ ی ایرانیان مسلمان و غیرمسلمان بود، و حتی مرزهای جغرافیایی اطراف خود را نیز  برای انتشار و جولان دارایی های خود کافی نمی­ دانست، و به کمتر از اصلاح و ترمیم کاستی­ های روحی – روانی – و معرفتیِ همه­ ی انسان­ ها در همه­ ی جهان راضی نبود، و برای یک چنین افقی نیز دورخیز کرده بود، رفته­ رفته از نردبان وعده­ هایی که به مردم خود داده بود پایین آمد، و از نردبان آسیب به حیثیات دینی بالا رفت.

ما خیلی زود آموختیم که می­ شود با به­ کارگیری پسوندهای اسلامی، چیزی به اسم کلاه شرعی را باب کرد، و هرگونه اعتراض مردم را نیز به دشمنی و مخالفت با نص صریح اسلام تفسیر نمود. اگر تا دیروز، مثلاً هزینه­ ی سفر شاه به یک کشور یا یک شهر و استان خودمان، از طرف ما انقلابیون، بر سر رژیم پهلوی چماق می­ شد، حالا هزینه ­های نجومی سفرهای خودمان را، تحت عنوان «شأن و ضرورت نظام» شرعی کرده­ ایم و دهان همه را بسته­ ایم. که یعنی: «خاموش! این شأن ما و ضرورت این زمانی نظام است که یک چنین دم و دستگاه و ریخت و پاش­ هایی را می­ طلبد».

اگر دزدی و دروغگویی یک مسئول در رژیم گذشته، موجی از نفرت ما را برمی ­انگیخت، ما، همین مردم را جوری تربیت کرده ­ایم که به­ خاطر «مصلحت نظام» و: «عدم تضعیف نظام»، و برای این که «دشمنان نظام» شاد نشوند، دزدی­ ها و دروغ­گویی­ های ما را ببینند  و بشنوند و دم برنیاورند.

کار را به جایی کشانده ­ایم که مصلحت نظام ، بر مصلحت اسلام، و آبروی خودما – که مثلاً بخشدار دست­ کج یک بخش دوریم- بر آبروی اسلام ارجحیت پیدا کند. مرتب و روزبه­ روز، حیثیت دین خدا را خرج روزمرگی­ های خود کرده­ ایم. هر کجا در گِل مانده­ ایم، به یک جهش، پای اسلام را پیش کشانده­ ایم، و سال­ های سال از فریب مردمان ساده ­لوح خود لذت برده­ ایم.

لِفت­ ولیس ­های هزار فامیل زمان شاه را که با هزارمشقت و با تقدیم جان جوانان خویش پس رانده بودیم، حالا با پا پیش آورده ­ایم، و به عدد هزارِ آن هزار فامیل، یک چند هزارتایی از قوم و خویش و دوستان هم صنف خود افزوده­ ایم.

کارخانه­ های مصادره شده­ ی دولتی را به اسم خصوصی ­سازی، ابتدا ورشکسته اعلام کرده ایم و سپس خودمان یک به یک آن ها را به قیمت هیچ بالا کشیده ایم.

انقلابی که با هزار زحمت و تقدیم هزاران شهید، برای به تجلی درآوردن زیبایی­ های انسانی و ایمانی به ثمر رسیده بود تا در کنار اهداف اصلی ­اش، پلشتی­ هایی چون پارتی­ بازی و ویژه­ خواری را ریشه­ کن کند، به چنان وسعتی از «اسلام­خواری» در افتاده است که خود ما به اسم مساعدت به فلان مدرسه­ ی دینی، و البته برای خریداری هواداری سرپرست آنجا، امتیاز واردات شکر را، و به اسم سرپرستی چند معلول توسط فلان آیت­ الله، معدن سنگ سرخ بیدخت فارس را، و برای نازشست سرداران سپاه، سهام مخابرات را، و صدها و صدها امتیاز و فرصت و اموال عمومی را به مفت، به قباله­ ی شخصی این آشنای خویش و آن رفیق خود ضمیمه کرده­ ایم و دهان معترضان فلک­ زده را نیز پرخاشگرانه با انگ ضدانقلاب دوخته­ ایم. ای خدای علی و ابوذر و سلمان، ما به اسم تو، چه بلاهایی که بر سر دین تو نیاورده ­ایم!

خود ما به اسم مساعدت به فلان مدرسه­ ی دینی، و البته برای خریداری هواداری سرپرست آنجا، امتیاز واردات شکر را، و به اسم سرپرستی چند معلول توسط فلان آیت­ الله، معدن سنگ سرخ بیدخت فارس را، و برای نازشست سرداران سپاه، سهام مخابرات را، و صدها و صدها امتیاز و فرصت و اموال عمومی را به مفت، به قباله­ ی شخصی این آشنای خویش و آن رفیق خود ضمیمه کرده­ ایم و دهان معترضان فلک­ زده را نیز پرخاشگرانه با انگ ضدانقلاب دوخته­ ایم. ای خدای علی و ابوذر و سلمان، ما به اسم تو، چه بلاهایی که بر سر دین تو نیاورده ­ایم!

من خود شاهد پرپر زدن یک جوان نازنین اردبیلی بودم که می­ سوخت و می­ گداخت و می­ گفت: «این آقای صادق محصولی، یک پاسدار یک­ لاقبا بیش نبود. چطور با دستی که به دست آقای احمدی­ نژاد، استاندار آن زمان اردبیل داد، ناگهان به صدها میلیارد ثروت مفت دست یافت»؟

دامنه­ ی «اسلام­خواری» ما به نهضت لِفت­ ولیس ­هایمان محدود نیست. ما اختراعات دینی خود را نیز به اسم اسلام حقیقی به مردمان خود قالب کرده ­ایم. به حریم خصوصی مردم وارد می­ شویم. به اموالشان دست می­ بریم. و اسمش را می­ گذاریم: «اختیارات حکومت اسلامی»! بدون حکم قانون و حتی با خنده به ریش قانون، عده­ ای را پایین می­ کشیـم و زیرگوشـشان می­ خوابانیـم، و درمقابل، عده­ ای دیگر را بالا می­ بریم و می­ نوازیمشان و اسمش را «اقتضای حکومت اسلامی» می­ گذاریم.

از جانب خودِ خدا، عده­ ای را «خودی» می­ خوانیم و عده ­ای را «ناخودی». و دیوار بلندی به نام «نظارت استصوابی» برمی­ کشیم که نمونه­ اش در هیچ کجای چنته­ ی عقلانیت و حقانیت دین خدا پیدا نمی­ شود.

فجایع خودمان را ناچیز می­ شمریم (قتل­های زنجیره ­ای) و فعالیت مدنی رقیب خود را به جاسوسی و براندازی و فتنه تحکم می­ فرماییم (وقایع پیش و پس از انتخابات ۸۸). خلاصه رهبر گرامی، اختراعات اسلامی ما، سفره ­ای شده است که بنا به ضرورت، درهرکجا که به صلاح خود ما باشد، پهنش می­ کنیم و بر آن بساط کاسبی خویش می­ آراییم.

نمی­ دانم آیا در این سخن با من موافقید که ما با دکانی که پـرچم اسلام را بر بام آن عَلَم کرده­ ایم، کاسبی­ هایی به راه انداخته ایم . منتها با این شگرد که پول این کاسبی را به جیب مبارک خودمان، و خسارت­ های هر روزه­ ی آن را به حساب خود اسلام واریز می­ کنیم؟ به همین دلیل است که اسلام سرزمین ما، از چشم و دل بسیاری از جهانیان، و حتی مردم خود ما افتاده است. کسی را رغبت مراجعه به این اسلام نیست. و اگر مردمانی مسلمان، در سرزمینی دیگر، حتی در جاهایی مثل لبنان و فلسطین، بخواهند به یک انقلاب اسلامی، از جنس انقلاب ما دست ببرند، زیرک­ ترها، سرنوشت غمبار فعلی ما را هشدارشان می­ دهند. که یعنی: وضعیت رقت بار اسلام را در ایران فعلی ببینید و پشت دستتان را داغ کنید!

رهبر گرامی،

خون شهدایی که برای درخشش زیبایی در این مُلک جاری شد، و خون شهدایی که به امید جاماندگانی چون ما، دست از این دنیا شستند و رفتند، جویباری شده است برای آبیاری باغچه­ های برخورداری جماعتی از خود ما. که بر کرسی فرصت­ ها و موقعیت­ ها لمیده­ایم و اسلام بی­ نوا را در پس پنجره­ ی بی­ توجهی به تماشای شادخواری خود وانهاده­ ایم. اسلام در زمستان بیرون، از سرما می­ لرزد، و ما، در کنار شومینه­ ی لذت، به دواندن کیفوری­ های جوربه جور به زیر پوست مبارکمان مشغولیم.

چهره­ ی مشعشع اسلامِ روبه­ رشد در پیش از انقلاب، مردم ما را به برپایی جشنی تمام­ عیار در سال­روز میلاد حضرت صاحب ترغیب می­ کرد. مردم در این جشن­ ها، چنان به چراغانی و ابراز احساسات صادقانـه می ­پرداختند که رنگارنگی آن چشم دوست را می­ نواخت و بـرق آن چشم حکومتیـان را کـور می­ نمود. این روزها، کار اسلام اختراعی و تحمیلی ما به جایی رسیده است که اگر به ضرب و خرج دولت، چراغی در روز میلاد یک امام چشمک نزند، کمتر کسی به یاد آن روز پرشکوه می­ افتد.

از دیرباز تاریخ، نان به اسم دین خوردن، برای بسیاری از مفسدان جهان حتی، کریه و خفت­ بار بوده است. ما اما خوردیم تا نشان جهانیان، و نشان تاریخ بدهیم که می­ شود خورد. بسیار نیز می توان خورد. تنها حکومت­ های فاسد، از اعتقادات مذهبی مردم سود می­ برند، ما اما نشان دادیم که فراتر از همه ­ی سوداگران دینی، می­ توان اسلام را خرج خود کرد، و همزمان به چهره­ ی غم­ زده ­ی خیل اوصیا و اولیاء، و هزارهزار پیامبر صف به صف نگریست و به شاکله ی نهضت شان غش ­غش خندید!

این روزها، کار اسلام اختراعی و تحمیلی ما به جایی رسیده است که اگر به ضرب و خرج دولت، چراغی در روز میلاد یک امام چشمک نزند، کمتر کسی به یاد آن روز پرشکوه می­ افتد.

ما اما خوردیم تا نشان جهانیان، و نشان تاریخ بدهیم که می­ شود خورد. بسیار نیز می توان خورد. تنها حکومت­ های فاسد، از اعتقادات مذهبی مردم سود می­ برند، ما اما نشان دادیم که فراتر از همه ­ی سوداگران دینی، می­ توان اسلام را خرج خود کرد، و همزمان به چهره­ ی غم­ زده ­ی خیل اوصیا و اولیاء، و هزارهزار پیامبر صف به صف نگریست و به شاکله ی نهضت شان غش ­غش خندید!

رهبر گرامی،

پهلوی­ ها سقوط کردند. اما با سقوط شان، اسلام را در خواستنی­ ترین چهره ­اش، برای ما وانهادند. ما اگر سقوط کنیم، خودمان که هیچ، اسلامی را که هنوز هزارهزار آرزو با اوست، در این مُلک به اعماق می­ بریم.

پهلوی­ ها – در شکل عمده­ اش- دزدیدند. هم­زمان اما هرگز حسین حسین نکردند. ما چه؟ پول نفت و امتیاز شکر و معدن و کارخانه و سهام مخابرات را بالا می­ کشیم و هم­زمان حسین حسین نیز می­ گوییم و بر سر و سینه می­ کوبیم.

ای خدای حسین، شاهد باش که من و امثال من، با هر خطایی که مرتکب شده ­ایم، و با هر مشارکتی که مستقیم و غیرمستقیم در این آسیب­ های کوچک و بزرگ داشته­ ایم، امروز، به جرم انتقاد و واگویه کردن همین کج­روی­ ها در زندانیم.

ای خدای خوبی­ ها، شرم و پوزش ما را بپذیر. و این روزهای زندان ما را، و ضرب و شتم­ ها و ناسزاهایی را که در این ایام بر ما باریده ­اند، به حساب کفاره­ ی گناهان ما بگذار.

۸-­ پهلوی­ ها در فریب مردم، فراوان پیش رفتند. آنان حتی تاریخ را به نفع خود مصادره کردند. خرده گرفتن بر پهلوی­ ها که چرا مردم را فریفتند، خرده بر جماعتی است که زشتکارند اما ادعای مسلمانی و رهبری دینی ندارند. که البته باید در همان محدوده­ ی مجرمیت شان، به فریبکاری آنان پرداخت. فریبکاری­ های ما اما نه که از موضع حکومت دینی بر فکر و ذهن آحاد جامعه بار شده و می­ شود، خسارتش، دریغا که به صورت و ساحت دین نشسته و می­ نشیند.

برادران لاریجانی را در نظر بیاورید. اینان اگر هر تعداد که باشند، ظاهرا شهرتشان یکی باید باشد! اما ما مردمان به­ ظاهر پخمه، باید اولی را لاریجانی، دومی را اردشیر لاریجانی، و سومی را آملی لاریجانی بنامیم وچهارمی را…

همین آقای محمد جواد اردشیر لاریجانی، در لندن با نیک براون انگلیسی به مذاکره می­ نشیند و او را به حمایت از کاندیدای مورد علاقه ­اش ترغیب می­ کند. این مذاکره­ ی بظاهر غیررسمی و ممنوع، واویلا اگر که در طایفه­ ی مقابل ما رخ می­ داد.

داستان فریبکاری­ های ما متأسفانه به قدر همه­ ی افسوس­ های تاریخی بشر، درازا دارد. سر یک بی­ گناه را گوش تا گوش می ­بریم، جوان­ های مردم را سلاخی می­ کنیم، در روز عاشورا مردم را ترور می­ کنیم، و زیر چرخ اتومبیل انتظامی خود لِه می­ک نیم، و آنان را از بالای پل به زیر می­ اندازیم، کوچک­ترین گزشی اما به خاطر مبارک ما خطور نمی­ کند و کوه غیرت ما را برنمی­ جوشاند.  همین خاطر مبارک و کوه غیرت، ناگهان اما با پاره شدن یک عکس امام برمی ­آشوبد و جوشیدن می­ گیرد و کف به لب، کل کشور ما را درمی­ نوردد.

خود ما، از رنج مستمر دود و آلودگی و مصرف فراوان و اسراف و اعتیاد و بیکاری و بی­ برنامگی عذاب می­ کشیم، هم­زمان اما، مثل آدم­ های پخمه و نامتعادل، سخن از مدیریت جهان با محوریت و درایت خودمان می­ رانیم.

من خود به چشم خود دیدم که پیرزنی را به دلیل این که حجاب داشت اما چادر نداشت، به بیمارستان بقیۀالله تهران راه ندادند. دریغ و درد که گستره­ ی فریب کاری­ های ما جامع­ الاطراف است. که اگر به حوزه­ ی سیاسی و دیپلماسی کشور سر بزنیم، آنجا را بهره ­مند از فریبکاری – و نه زیرکی دیپلماتیک- خواهیم یافت. اگر به حـوزه­ های اقتصاد و فرهنگ و حتی نظامی سر بزنیم، مختصات فریبکاری را در آنجاها نیز برقرار می­ بینیم.

عجبا که این فریبکاری­ ها در همه­ ی زمان­ ها و حکومت­ های پیشین، مردم را به سمت مجیزگویی سلطان و اطرافیان و دستگاه او می­ رانده اند. در زمان ما اما، فریبکاری­ های رایج حکومتی، مردم را به ریاکاری­ های متنوعی از دکمه­ های بیخ گلو، تا: چهره ­های ظاهرالصلاح، الفاظ متشرعانه، نمازها و روزه­ های دروغین، چاپلوسی­ های کُرنش­ گرایانه، نفاق­ های مزورانه، حسادت­ های مخرب، افتراهای روزمره، و هزار درد و مرض سخیف اخلاقی و جاری درانداخته است.

پس به لحاظ فریبکاری نیز، ما گوی سبقت از رژیم شاه ربوده­ ایم. من مانده ­ام که در رجحان وضعیت فعلی انقلاب خویش، به کجای رژیم سلطنتی انتقاد کنم؟ رژیم شاه، قبول، استقلال کشور را به اسفباری درانداخت. از استقلال کشور که درگذریم، من منصفانه، بسیاری از ضعف­ ها و زشتی­ های آن رژیم وابسته و نامبارک را خفیف­ تر از ضعف­ های این روزگـار خویش می­ بینـم. چرا؟ تنها به یـک دلیـل. که: آنجا، در آن دوره، پای اسلام و مسلمانی در میان نبود. و ما اینجـا، به اسم خـدا و دیـن خـدا، به خلاف­ اندیشی­ ها و کارهای خلاف خود، اصرار می­ ورزیم.

خدایا شرم بر من، که در زندان این سال­ های عمر خود، نشسته­ ام و به عملکرد دو رژیم سلطنتی و اسلامی نمره می­ دهم. و مجبورم انقلاب نورانی خود را با رژیمی مقایسه کنم که انبانی از انواع آلودگی با او بود. و ناگزیر، نمره ی قبولی به او بدهم نه به خود .

۹-­ رژیم پهلوی با مخالفین خود برخوردهای تلخی داشت. و در مواجهه با یک زندانی سیاسی، از فحش تا کتک تا شکنجه تا تبعید، و تا اعدام پیش می­ رفت. خط ­قرمزهای ساواک اما ، تنها در محدوده­ ی رژیم سلطنتی دور می­ زد. که یعنی: ای سیاسیون، ای روحانیان، ای دانشجویـان، شما با بقـای رژیم سلطنـتی کاری نداشته باشید، ما را نیز با شما کاری نیست.

اما همین ساواک، در کنار فحش و کتک و شکنجه و تبعید و اعدام سیاسیون، دانشجـوی سیاسی را بعد از اتمام روزهـای بـازداشت و زنـدان، به سر کلاس درسش می­ فرستاد. وحتی اگر این دانشجوی سیاسی از زندان برگشته، به ­خاطر لیاقت­ های تحصیلی ­اش، به بورسیه ­ای نیز دست یافته بود، او را با هزینه­ ی دولت به خارج می ­فرستاد. و بعد از بازگشت، او را استخدام نیز می­ کرد.

یک کارمند، یک مهندس، یک پزشک، و یا هر کارگزار سیاسی را، به محض خروج از زندان، به سر کارش بازمی­ گرداند. نان او و خانواده­ اش را آجر نمی­ کرد. برعکس خود ما. که دانشجوی خود را درجا، به­ خاطر چسباندن یک عکس و یک نوشته، در یک محکمه ی آسمانی، درهمان دانشگاه، و نه با برپایی یک دادگاه رسمی، از ادامه­ ی تحصیل بازمی­ داریم. معلقش می­ کنیم. اخراجش می کنیم. یایک منتقد و یک کارمند را با یک جبهه گیری سیاسی؛ بی هیچ خطا، از کار بی­کار می­ کنیم. کرسی تدریس یک استاد دانشگاه را به­ خاطر یک صحبت مختصر مغایر، با خفت، از او بازمی­ ستانیم و به امان خدا رهایش می­ کنیم.

رهبر گرامی،

بازجوی کودن من وقتی به من ناسزای ناموسی گفت، و دیگری، آنگاه که به ضرب و شتم من پرداخت، و سومی، آنگاه که همسر و دختر و پسرم را به زندان اوین فراخواند و با آنان سخنان ناشایستی که خدا نصیب هیچ کافری نکند بر زبان آورد، مرا بلافاصله به یاد ساواک پهلوی انداخت. که او، به اسم رژیم سلطنتی این ها می­ کرد، و ما به اسم اسلام.

ساواک، خود را مأمور رژیـم می­ دانست، دوستان ما اما به کمتر از سربازی امام زمان راضی نیستند. مطالعه ­ی نامه­ های سرگشاده­ ومحرمانه ای که آقایان «عبدالله مؤمنی» و “حمزه کرمی” و “حجت الاسلام دکتر مهدی منتظرقائم” برای حضرتعالی نوشته اند، سندهای حتمی این خفت بزرگ اند. این که بازجویان نظام اسلامی ما با آنان چه­ ها که نگفته­ اند و چه­ ها که نکرده ­اند، جز شرم، بر روان و جان ما نمی ­بارد.

لکه­ ی ننگ آشکاری که تا ابد بر پیشانی نظام ما و سیستم اطلاعاتی ما باقی خواهد ماند، نحوه­ ی بازجویی از همسر سعید امامی است. این زن، که تا دیروز، محرم راز بیت شریف خودِ حضرتِ شما بوده است، به چنان منگنه­ ای از فحش­ ها و ناسزاهای جگرخراش، و بمبارانی از تحقیرهای ضد انسانی درمی­ افتد، که سنگ اگر از شنیدن آن ها متلاشی نشود، در سنگ بودن او باید شک کرد.

پیشنهاد می­ کنم متعمدانه، فیلم بازجویی از همسر سعید امامی را هر روز صبح، بعد از نماز، مشاهده بفرمایید. تماشای هر روزه ­ی این خفت دهشتناک، ابتدایی­ ترین خاصیتش در این است که ما به تعریف تازه ­ای از زن، و مقام زن، و کرامت انسانی او دست می یابیم. خاصیت دومش در این خواهد بود که هر کجا خواستیم از علی و فاطمه سند بیاوریم و دیگران را به این زوج باشکوه اشارت دهیم، یادمان بیاید که خودمان چگونه و با چه تمهیدی از پس این ادعا برآمده ­ایم.

رهبر گرامی،

این، پرونده ­ی سیستم اطلاعاتی رژیم منحوس پهلوی، و این هم پرونده ­ی سیستم اطلاعاتی خودمان. چه نمره ­ای به این، و چه نمره ­ای به آن بدهیم؟ خود حضرتعالی بفرمایید! پیش از آن اما اجازه بدهید از یک روحانی تحصیل­ کرده و میانسال اسم ببرم، که از خانواده­ی معزز شهداست. حجۀالاسلام دکتر مهدی منتظرقائم. برادر همان منتظرقائم فرمانده سپاه یزد که در جریان بمباران هلی­ کوپترهای آمریکایی در طبس به شهادت رسید. دوستان اطلاعاتی و امام زمانی ما، ایشان را بعد از مجلس بزرگداشت شهید بهشتی در مسجد قبا بازداشت می­کنند. در زندان نامعلوم، ابتدا او را زیر آبشاری از لجنِ ناسزا تن می­شویند. که به قول خودش، کمترین فحش آقایان محترم امام زمانی از «حرام­زاده» شروع و تا جزیی­ترین نسبت­های پلشت به او و بستگانش و آقایان هاشمی رفسنجانی, میرحسین موسوی و مهدی کروبی ادامه پیدا می­کند. غسل مخصوص وی با آبشار ناسزا همراه با تحقیر, تهدید و کتک, با چشم و دست بسته، از بدو ورود به زندان تا نزدیکی صبح ادامه پیدا می کند تا وی را برای بازجوییِ از صبح تا شب مهیا کرده باشند. البته او طی نامه­ای که برای مقام شامخ حضرت شما نوشته و ارسال داشته، به ذکر کلیاتی از این فاجعه­ ی جاری اشاره کرده است. ساواک شاه ، هر چه که کرد ، پای خدا و اسلام و محمد و علی و فاطمه را پیش نکشید. و ما ، علاوه بر آنکه در حوزه های امنیتی، افزون بر راه و رسم شقاوت­ گون ساواک سر برآورده ­ایم، هم خدا را، هم اسلام را، هم محمد و علی و فاطمه را پیش پای حفظ و بقای نظام خویش ذبح کرده ­ایم.

۱۰-­ یک پرسش! خدا و قرآن و ائمه آیا در سال­های پیش از انقلاب اعتبار بیشتری داشتند یا اکنون؟ شاید بلافاصله بفرمایید: اکنون! اما آمار که نه فقط، بلکه جمع جمیع مردمی که پیش از انقلاب را درک کرده­ اند، متفقاً می­گویند: «پیش از انقلاب، خدا و قرآن و ائمه، در میان مردم ایران، حضور پررنگ­ تر و نافذتری داشتند».

شاید بفرمایید: امروز، از همه جا، از کتاب­های درسی گرفته تا صدا و سیما و مساجد و محافـل و نهادها و دستگاه­ های دولتی، برخلاف سال­ های پیش از انقلاب، اسم خدا و ائمه بر زبان آورده می­ شود. شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا در ادارات ما نماز اقامه می­شد؟ شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا افرادی چون روحانیان، از رسانه­ ی ملی، به قدر سی­ ودو سال فرصت تبلیغ دینی داشتند؟ شاید بفرمایید: حضور خدا و قرآن و ائمه، در سال­های پیش از انقلاب، تنها به خانه­ ها و محافل مذهبی محدود بود. اکنون اما، دارالقرآن­ های چند هزارگانه­ ی ما سراسر کشور را به زمزمه و حفظ و تلاوت و صوت و تفسیر قرآن معطر کرده­ اند.

یا شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا زندانیان، نماز جماعت داشتند و پیشنمازشان یک روحانی بود؟ و کجا از ده ها شبکه­ ی رادیویی و تلویزیونی، پشت به پشت و همزمان،  اذان و نماز و مناجات و سینه­ زنی و دعای کمیل و دعای ندبه پخش می­ شد؟ و احتمالاً نمونه­ های مذهبی دیگر. مثل مسابقه­ های مذهبی و همایش­ ها و بزرگداشت­ ها و نکوداشت­ ها و میزگردها. میزگردهایی درباب همه­ ی مسائل دینی، ازجمله حجاب بانوان (البته با حضور خانم­ های چادری).

بله، از منظر آمار، همین ­گونه است. ما پس از انقلاب، در اندازه ­ای سهمگین به بمباران مفاهیم مذهبی همت کرده ­ایم. اما نه که تبلیغ ما، با برآیند و فرایند اصول حتمی و کارشناسانه ی تبلیغ، نسبتی نداشتـه و ندارد، عمده ­ی تبلیغاتمان باد هوا شده، یا نتیجه ­اش به عکس خواسته­ ی ما بدل گردیده است.

مثل مجالس و محافل انس با قرآن. که در صورت ظاهر، با فزونی همراه بوده­ اند، اما از آنجا که محتوای شریف آیات الهی، با آنچه که در جامعه، در دستگاه قضایی، در مجلس، در دولت، و در عملکرد مسئولین، مطابقتی نداشته و ندارند، کارکردی کاربردی نیز نیافته ­اند.

مثلاً جمعیت کثیری از قاریان، چه در محضر خود حضرتعالی و چه در محافل مذهبی و چه در هر کجا، آیات عدل و قسط و درستی و تقوا و پاکی و پاکدستی و دروغ نگفتن و دزدی نکردن و لا اکراه فی الدین قرآن را با صوتی حزین، و با رعایت اصول کهن و جدید صرف و نحو، و بارعایت همه­ ی وقف­ ها و مدها، تلاوت کرده و می­ک نند، اما آن سوتر از مساجد و محافل و حضور شریف شما، دستگاه قضایی و اطلاعاتی ما، قربۀ الی الله، با لگد به صورت عدل و انصاف می­ کوبند و پیراهن  تقوا را می­ درند  و در سلول های انفرادی به چهارمیخش می­ کشند و با الفاظ ناب، برای عبرت دیگران مومیایی­ اش می­ کنند.

در دولت چه؟ مسئولین ما از سر تفریح، با گماردن آدم های کوچک و مطیع بر مسندهای حساس، و بالا کشیدن اموال مردم، به آیات پاکدستی و دروغ نگفتن و دیگر تأکیدات قرآن غش­ غش می­ خندند. در مجلس نیز، نمایندگان عمدتا پخمه ی ما، با زبانی که فروکشیده اند، و با ترسی که تا همه ی سلول های شعوری شان نفوذ کرده، از خجالت آیات حق­گویی قرآن درمی آیند. اگر چه این حق گویی ها بنا بوده : حتی به زیان خودشان تمام شود، و یا حتی به زیان پدرومادرشـان تمام شود، و یـا حتی به زیان خویشاوندانشان تمام شود. آ[ر چرا این نمایندگان البته دور از چشم خدا، به زدوبندهای رایج خود مشغول نباشند؟

نتیجه این که ما مکرر در مکرر از خدا گفته­ ایم و مردمان خود را به خداباوری دعوت کرده­ ایم اما در همان حال،  خودمان: «چون به خلوت رفته­ ایم آن کار دیگر کرده ­ایم».

در مجالس مذهبی، به سطحی­ ترین شکل ممکن، سوز و گداز برآورده ­ایم و از علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس گفتن­ های خود، اشک خلق ­الله را سرازیر کرده ­ایم، اما دو قدم آن سو تر، به علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس پشت کرده ­ایم و گوش تا گوش، سر از تن توصیه­ های انسانی و ابدی آنان بریده ­ایم.

پیشنهاد می­ کنم به سخن وزیر ارشاد سابق و مورد تایید خودتان (آقای صفار هرندی) دربارۀ ضربه­ ی سر آقای استیلی، آنگاه که در بازی فوتبال به آمریکایی­ ها گل زد، توجه فرمایید. وی در یک مصاحبه­ ی تلویزیونی گفت: «ضربه­ ی سر آقای استیلی درآن بازی، بلا تشبیه مثل ضربت علی(ع) در روز خندق بود!»

در مجالس مذهبی، به سطحی­ ترین شکل ممکن، سوز و گداز برآورده ­ایم و از علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس گفتن­ های خود، اشک خلق ­الله را سرازیر کرده ­ایم، اما دو قدم آن سو تر، به علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس پشت کرده ­ایم و گوش تا گوش، سر از تن توصیه­ های انسانی و ابدی آنان بریده ­ایم.

پیشنهاد می­ کنم به سخن وزیر ارشاد سابق و مورد تایید خودتان (آقای صفار هرندی) دربارۀ ضربه­ ی سر آقای استیلی، آنگاه که در بازی فوتبال به آمریکایی­ ها گل زد، توجه فرمایید. وی در یک مصاحبه­ ی تلویزیونی گفت: «ضربه­ ی سر آقای استیلی درآن بازی، بلا تشبیه مثل ضربت علی(ع) در روز خندق بود!»

۱۱-­ شاید با انگشت نهادن بر «تهاجم فرهنگی»، بر این نکته تأکید فرمایید که انقلاب ما به حال خود وانهاده نشد تا به راه رشد مطلوب خود درافتد. این را قبول می­ کنیم. دشمنی­ ها با انقلاب ما کم نبوده است. اما فراتر از تهاجم فرهنگی، اجازه بفرمایید شیوه­ های غلط مدیریتی خودمان را، و نوع اسلامی را که ما به مردم خود تحکم فرموده­ ایم نیز در ناموفق بودن انقلاب دخیل بدانیم.

وگرنه من در همسایگی خودمان کشوری می ­شناسم که از در و دیوار و زمین و آسمان بر او هجمه ­ی فرهنگی می­ بارد. از سال­ های دور. بسیار پیش تر از پیروزی انقلاب اسلامی ما. مردمان این کشور اما روزبه­ روز، و سال به سال، به اسلام گرایش بیشتری پیدا کرده و می­ کنند.

کشور ترکیه، تلاش بسیاری برای پیوستن به اتحادیه­ ی اروپا به­ک ار بسته است. عضویت ترکیه در اتحادیه­ ی اروپا، با بازگذاردن دروازه­ های فرهنگی­ اش میسرخواهد بود.از جامعه ی باز جنسی گرفته تا تمایلات فردی و جمعی. با چاشنی سکس و مشروب و قمار. در کنار سیاست و تجارت. اما چرا گرایش به اسلام در این سرزمین، روزبه­ روز رو به فزونی است؟ دلیلش چه می­ تواند جز این باشد که در آنجا، حکومت به اسم دین مته بر مغز مردم فرو نمی­ کند. و به اسم دین مغزشان را و جیبشان را خالی نمی­ کند. و به اسم دین، جامعه را به عوام و خواص تقسیم نمی­ کند. یعنی درست همان کارهایی که ما به انجامشان مفتخریم، و هیچ­گاه نیز از عوارض سوء و پی­ درپی آن ها درس نگرفته و نمی­ گیریم.

راستی، تهاجم فرهنگی رژیم پهلوی مگر کم بود؟ فراوان بود. بسیاری از ما و شما و همه ی رزمندگان و شهدای ما، پرورده ی آن دوران پرتهاجم بوده ایم . اما اگر فرمودید چرا اسلام آن زمان، خواستنی­ تر و زلال­ تر از اسلام امروز ما بود؟

دلیلش چه می­تواند باشد الا اینکه پیش از انقلاب، کسی «مجبور» به رعایت چارچوب­ های تحکمی دینی نبود. هر کس متناسب فهم و تمایل خود، دست به آسمانِ باورهای الهی اش می ­برد و خوشه ­ای از خرمن آن برمی­ گرفت و بو می کرد و تناول می­ کرد.

خدا وکیلی، مسجد رفتن مردمان ما پیش از انقلاب بیشتر و با کیفیت­ تر بود یا حالا؟ مناسبات بازار و کسب روزی حلال در پیش از انقـلاب به انصـاف و درستی متمایـل بود یا اکنـون؟ تجمل­ گرایی و افراط و اسراف در مصرف، سابقاً بسیار بود یا این روزها؟ دختران فراری و مصرف مشروبات الکلی و روسپی­ گری در آن سال­ ها فزونی داشت یا این روزها؟ این سخن جناب آقای مصباح یزدی فراموش نشدنی است که می­ فرمایند: «زمان شاه، به لحاظ فرهنگی بهتر از امروز بود.» شرمنده­ ام که در اینجا نیز باید نمره­ ی مردودی را به خودمان بدهیم. انصاف و آمار این را می­ گویند.

۱۲-­ من با اجازه­ ی حضرت شما، غیر از این نامه، نامه­ های دیگری نیز برای شمانوشته­ و به حافظه ی اینترنت سپرده ام. با عناوین و محتواهای متنوع. که یک به یک و به­ تدریج منتشر خواهند شد. این نامه­ ها همگی روی سخن با حضرت شما دارند. رنج­نامه­ های یک کوچک­ترند با بزرگ­تر خویش.

می­ بینید؟ من در زندان شما، هنوز شما را بزرگتر خویش می­ دانم! و هنوز مرا با شما مهر و صدق و درستی است. من هنوز در فهم کوچکتری خود، کلید حل بسیاری از مشکلات کشور را در دست مبارک شما می­ بینم. این شمایید که می­ توانید بسیاری از کج­روی­ ها را در این روزهای پرشتاب باقی­مانده اصلاح فرمایید. این شمایید که می­ توانید دل­ های متفرق ما را به هم نزدیک کنید. با قلم من، ای عزیز، شما را به­ خدا، دوستی را ببینید.

نجات کشور ما با ظهور چهره ­ای همچون «گاندی» میسر خواهد بود. کسی که به روی همه آغوش بگشاید و غم همه را بخورد. فصل و فرصت چهره ­های عبوس و پرخاشگر و بزن­ بهادر به سر آمده است. شما را به­ خدا، بیایید و گاندی این روزهای انقلاب خود باشید. مرا ببخشایید اگر حضرت شما را به گاندی ارجاع می­ دهم. قصدم، خوی و خصلت گاندی­ گونه است. وگرنه همه می­ دانیم اساسی­ ترین مشکل رژیم پهلوی در این بود که: تنها و تنها، فرمان و خواست یک نفر را بر مقدرات کشور تحکم می فرمود.

از همین روی، در زمان شاه، دستگاه­ های قانون­گذار و سایر انتظامات کشور، خود را با همان یک فرمان و یک خواست شاهنشاهی تطبیق می­ دادند و اراده ­ای از خود نداشتند. چیزی که متأسفانه در جامعه­ ی ما نیز تکرار می ­شود.

قانون در کشور ما، تقریباً موجودی محقر و مفلوک است. به کوه کوه پرونده­ های تحقیق و تفحص در سازمان بازرسی کل کشور و دیوان محاسبات بنگرید که بنا به گفته ی مسئولانشان، مستقیم و به فرموده در قفسه­ های بایگانی جای گرفته و می­ گیرند.

همه می­ دانیم اساسی­ ترین مشکل رژیم پهلوی در این بود که: تنها و تنها، فرمان و خواست یک نفر را بر مقدرات کشور تحکم می فرمود.

…چیزی که متأسفانه در جامعه­ ی ما نیز تکرار می ­شود.

رهبر گرامی،

ما جنگ­ ها و عصبیت­ ها را پشت سر گذارده­ ایم. شاخصه­ ی مردمان رشد نایافته به این است که مرتب بر طبل تفرقه می­ کوبند. اما مردم و رهبرانِ اهل رشد، به روی گذشت و مهربانی و دلسوزی و رعایت حق دیگران آغوش می­ گشایند. آیا حکایت  رفتن پیامبر اسلام به عیادت آن یهودی خاکروبه­ ریز تنها به درد دفن در کتاب­ها می­ خورد؟

شما اگر سرزده به دیدن آقای میرحسین موسوی، و به دیدن حجج اسلام سید محمد خاتمی و کروبی بروید، آیا دنیای فهم، دنیای عقل، دنیای اسلام و خدا و پیغمبر به شما ایراد می­ گیرند که چرا از دژ بصیرت به زیر رفتید و دست فتنه را در دست گرفتید؟ یا نه، همه­ ی کائنات و همه­ ی پدیده­ ها و همه­ ی مردمان دنیا به فهم و درایت و هوشمندی و نیک­ بینی شما آفرین خواهند گفت؟!

برون­ رفت از مخمصه­ هایی که امروزه به دست و پای ما تار نکبت و تفرقه تنیده ­اند، تنها و تنها به دست باکفایت حضرت شما صورت می­ پذیرد. من با اطمینان عرض می­ کنم که خواست شهدا و امام و خدای بزرگ و همه­ ی انبیاء و اوصیا و همه­ ی مردم فهیم ایران و جهان همین است که: «به روی همه آغوش بگشایید. مردم رمیده و قهر کرده را بازآورید. شما را به­ خدا برخیزید و درهای بسته­ ی بیت خود را به روی همه­ ی مردمان خویش واکنید.»

گزینش­گری­ ها و فاصله­اندازی­ ها را برای رژیم­ هایی وابگذارید که اساس حکومتشان بر عقل و انصاف و رحمت بنا نشده است. به همه نشان بدهید که در اسلام، لبخند نیز هست. صبوری و تحمل و مدارا نیز هست. به همه نشان بدهید که شما رهبر همه هستید. از چادری و بدحجاب و بی­حجاب تا حزب­ اللهی و بی­ریش و کراواتی و کافر.

نشان بدهید که بیش از همه، غم حتی یک بانوی رها مانده و منحرف را می­ خورید. و حتی به روی جوانانی معتاد و تن­ فروش، چهره می­ گشاییـد و برای برون­ رفت آنان چاره می ­اندیشید. نشان بدهید که حتی یک روسپی، در تنگنای بی­ کسی و بی چارگی، می­ تواند درِ خانه­ ی­ شما را به صدا درآورد و شرمنده و سربه ­زیر، انتظار یاوری شما را داشته باشد.

شما را به ­خدا زنجیرهای تفرقه را بگسلید. به­ جای این که دیگران را تشویق به وحدت کنید، از خود شروع کنید. زندان­ ها را جز برای غارتگران اموال مردم و قاتلان و قاچاقچیان مخواهید.

شما را به­ خدا بساط تحمیل و تحکم احکام دینی را بربچینید. اجازه بدهید مردم نفس تازه کنند. و خودشان با تماشا و مطالعه­ ی راه­ های مختلف، یکی را برگزینند. به یک اشاره، فرمان بدهید زندانیان سیاسی را که بی­ دلیل زندانی­ اند، آزاد کنند. فردای قیامت، به­ خدا قسم هر دقیقه­ ی یک زندانی بی­گناه، از ما مطالبه­ ی حقوق تضییع شده­ ی خود را خواهد کرد.

اگر بدانید چه جوانانی در زندان­ های ما و شما زندانی ­اند؟ جوانی که گفته: من، ایران را دوست دارم. و ما، او را تا پای محکمه ­ی ارتداد و اعدام پیش رانده ­ایم.

به تظاهرات غلیظ این روزهای مردم فرانسه دقت بفرمایید. آیا کسی در آنجا به جرم شرکت در یک مجلس ختم، یک مجلس دعا، یک راهپیمایی خشن حتی، به زندان و داغ و درفش محکوم می­ شود؟

شما را به­ خدا دست از سر دو واژه­ ی خواص و عوام بردارید و دستی به سر مردم خود بکشید. به جای این که مخالفان خود را به خوارج تشبیه کنیم، چه بهتر که با آنان همچون پیامبر، در روز فتح مکه مواجه شویم. همه را ببخشاییم. و از آنان طلب بخشایش کنیم و شادمانی بزرگی از آشتی ملی به راه اندازیم.

ای صد افسوس که بسیاری از مردمان ما، همین امروز، معتقدند که ایمان خود را در آمریکا و غرب کافر، بهتر از جمهوری اسلامی ایران می ­توانند حفظ کنند. چرا؟ چون در آنجاها، خدا را خواستنی ­تر و در دسترس­ تر می­ بینند. وخوبی ­ها را، زیبایی­ ها را، پاکدامنی ­ها را، فراخ­ تر از کشور ما، مشاهده می­ کنند. آنهم با همه­ ی مفسده­ های آشکار و پنهانی که در غرب وجود دارد و انکارپذیر نیز نیست.

از نگاه ما و شما، «بازی با آبروی مردم» یعنی: ظلم! چیزی که در این سال های انقلاب اسلامی ما بدان بسیار روان و بدیهی دست برده ایم. و ظلم، خود بهتر از همه ی ما می دانید، موریانه­ ای است که استوانه­ های برقراری بسیاری از حاکمیت­ های جور را جویده و فروریخته است. ملموس­ ترین شاهد سخن من، شوروی سابق است. که نه از هیچ عامل خارجی، که از ظلم حاکمیت داخلی­ اش، شکست خورد و از پا درافتاد.

رهبر گرامی،

شما را به­ خدا یک نگاهی به روند معکوس شمارگان نمازگزاران جمعه و مساجد خودمان بیاندازید. و حال آنکه در تمام دنیای اسلام، حضور مردم در صفوف نماز، رو به فزونی است. من عاشقانه و با اطمینـان عرض می ­کنم که: هنوز راه دلجـویی و اصلاح امور بر ما و بر انقلاب ما بستـه نشـده است. نمی­ خواهم پایان نوشته ­ام تلخ باشد. اما ظرفیت روحی والای حضرتعالی، مرا به سمت پرسش پایانی سوق می­ دهد:

یکی از محورهای دغدغه­ گون حضرت شما در این سال­ های رهبری، این بوده است که به کـرات فرموده ­اید: دشمن (آمریکا و اسراییل) در پی تثبیت این دروغ و این نکته­ ی انحرافی است که: اسلام دین خشونت است. اسلام دین زور و تحمیل و دین ضداخلاق و ضدحقوق بشر است. بله، ما نیز چون شما باورمان بر این است که یک چنین برداشتی از اسلام، سراسر دروغ و تهمت و افترا است. چرا که در باور ما و در واقعیت، اسلام دین رحمت و گذشت و عقل و رشد و برادری و برابری است. دین دعوت به خداباوری است. دین دعوت به توحید و یکتاپرستی است. دین دعوت به یکی شدن سیاه و سفید و فقیر و غنی است. دین دعوت به فهم است. و دین گریز از جهل. و دین پرهیز از پلیدی­ ها و زشتی­ ها. و دین احترام به حقوق و عقاید دیگران است.

با این همه، از محضر حضرت شما درخواست می­ کنم یک بار دیگر به دروغ و نکته­ ی انحرافی دشمنان در سخن خود دقت بفرمایید: «آمریکایی ها وصهیونیست­ها، اسلام را دین خشونت، دین زور و تحمیل، و دین ضداخلاق و ضدحقوق بشر تبلیغ می­ کنند.» پرسش من این است: «شما را به­ خدا، چه کسی و چه جریانی و کدام حکومت در دنیا، به این سخن دروغ و انحرافی آمریکایی ها و صهیونیست­ها جامه­ ی عینی و عملی پوشانده است؟ جز طالبان؟ و شرمنده ­ام: جز آیا خودِ ما؟ بخصوص در این یک سال و نیم گذشته؟!

پرسش جانبی من نیز این است: کدام ملت حاضر است سیستم حکومتی ما را الگوی حکومت خویش قرار دهد؟ آیا آیت ­الله سیستانی حاضر است نظام سیاسی مطلوب خود را در عراق بر مبنای قانون اساسی ما قرار دهد؟ و احکام فقهی متعارف اسلام را اجباری کند؟ حزب الله لبنان و حماس در فلسطین چطور؟ که از بیشترین حمایت­ های همه جانبه­ ی ما برخوردار بوده و هستند؟ همه می­ دانیم که پاسخ منفی است.

آیا در عصر کنونی، حکومتی پیدا می­شود که بر: قطع دست دزدان و سنگسار زنـان زنـاکار اصرار ورزد؟ و حال آنکـه مجازات­ های معادل آنها وجود دارد و مثلاً می­ توان سنگسار را به اعدام تغییر داد و از فضاحت روانی و جهانی آن کاست. جز آیا طالبان افغانستان؟ و وهابی­ های سعودی؟ و شرمنده­ ام: جز خودِ ما؟ جالب این که از حکم سنگسار خانم سکینه محمدی، آقای احمدی­ نژاد در نیویورک نمی­ تواند دفاع کند. و ضمن انکار آن، صدور چنین حکمی را در دادگاه­ های جمهوری اسلامی ایران، «شایعه»­ی دشمنان می­ خواند.

سخن پایانی من:

حضرتعالی به شعارها و تندگویی­ های آقای احمدی­ نژاد، آنگاه که اسراییل و آمریکا را دشنام می ­دهد و تحقیر می­ کند، بسیار علاقه­ مندید. در این که آمریکا و اسراییل در چشم بسیاری از مردمان جهان و به­ ویژه در چشم مسلمانان منفور و زشتکارند، تردیدی نیست. ما خود دشمنی­ های این دو را با رگ و پی خود لمس کرده­ ایم. پس بنا به همین نفرتی که مسلمانان از این دو دارند، اگر کسی پیدا شود که به جای کرنش، به این دو، درشت بگوید، فحش بدهد، تحقیرشان کند، حداقل در میان جمـع کثیری از عوام مسلمین، مورد اعتنا قرار می­ گیرد.

درست مثل صدام. که در بحران و غرقابِ غرق، با پرتاب چند موشک بدون کلاهک به تل­آویو، در مقطعی برای خود محبوبیت کسب کرد. یا مثل بن ­لادن. که با درافتادن با آمریکایی­ ها، در میان جمعی از مسلمانان تندرو، محبوب شد. نفر بعدی، آقای احمدی­ نژاد است. که در میان مردم تحقیر شده، و در میان کشورهای وامانده، طرفدارانی دارد. البته افرادی چون هوگو چاوز را نیز می­ توان به این جمع افزود.

فصل مشترک همه­ ی اینانی که با آمریکا درافتاده ­اند، یا به آمریکا و اسراییل دشنام می ­دهند، و جگر آتش گرفته­ ی ملت­های ظلم دیده و تحقیر شده را خنـک می­ کنند، در این اسـت که کشـورهای خودآنان، در فلاکت و نکبت داخلی گرفتارند. درحقیقت، اینان با دشنام دادن و درشت­ گویی به آمریکا و اسراییل، و با پرخاش­ ها و سینه­ چاک زدن­ هایشان، ضعف­های اساسی خود را پنهان می­ کنند و با همین فرافکنی ها، سرکوب مخالفان خود، و نقض حقوق شهروندی آنان را مخفی یا توجیه می­ کنند.

شمااز سربرآوردن دوباره ی اصلاح طلبان نگران بودید. به همین دلیل، به ریسمان سست آقای احمدی نژاد دست بردید و اعتماد کردید. به کسی که ریشه در باد داشته و دارد. اصلاح طلبان، گرچه منتقد ما و شما بوده و هستند، اما ریشه های سلامتشان آشکار و مطمئن است. درست همان چیزی که آقای احمدی نژاد از آن بی بهره است. ظهور آقای احمدی نژاد، و چنگی که او بر مقدرات بنیادین کشور ما انداخته است، تمثیل و تجلی حماقت آن مردمی است که نسل های بعدی اش، به ارتفاع فهم او خواهند خندید. و نیز البته او را نخواهند بخشید.

من با اطمینان از همین سلولی که در آن زندانی ام، اعلام می دارم: آقای احمدی نژاد به وقت ضرورت، از شما «عبور» خواهد کرد و همه ی خاکساری های دروغین خود را کنار خواهد زد و ذات نا متعادل خود را عریان خواهد نمود. سلامت یک فرد را می توان از میزان سلامت اطرافیان او رصد کرد. حضور دزدانی چون محمدرضا رحیمی در اطراف احمدی نژاد، نشان از دزد بودن خود وی دارد. او – احمدی نژاد- نابکاری است که با روی بردن به پرونده سازی، سعی در مخفی نگاه داشتن اسرار دزدی خود دارد. او، یک روز، رو در روی خود شما خواهد ایستاد و به شما خواهد گفت: پرونده ی همه ی شما پیش من است. به دزدی های من و اطرافیان من کاری نداشته باشید تا به دزدی های شما کاری نداشته باشم.

زیرکی احمدی نژاد در این بود که دانست برای جاکردن خود در دل شما، شعارهایی را سر بدهد که مورد علاقه ی شماست. ودانست در ادبیات سال­ های رهبری شما، واژه­ ی «دشمن»، از اعتنا و اعتبار ویژه ای برخوردار است. او نیک به این نکته نیز واقف آمده بود که با پرتاب نگاه و فهم و مطالبات مردم به دوردست­ ها، می­توان بر سر کاستی­ ها و ندانم­ کاری­ها و حقوق تباه شده­ ی مردم کلاه گذارد.

برخلاف آقای احمدی نژاد که در سطح رویین شعارهای مورد علاقه ی شما متوقف است، «اردوغان»، بهترین نمونه­ ی  دفاع درست و مؤثر از حقوق فلسطینیان و افشای اقدام­ های غیرانسانی اسراییل و آمریکاست. اردوغان شخصیتی متفاوت، هوشمند، و موفق در این عرصه است. جالب این که دولت او، هم با آمریکا و اسراییل مراوده­ ی سیاسی و اقتصادی و حتی نظامی دارد، و هم با اتخاذ سیاست­های درست، این امکان را فراهم آورده که مردمش را از فقر و جهل به­ در ببرد. او، درهای آزادی و مناسبات دموکراتیک را نیز به روی مردم خود واگشوده است.

در یک چنین بستری، حالا دیگر این یک نفر، و تنها این یک نفر نیست که سخن از «دشمن» می­ گوید. یک ملت فهمیده و رشد یافته نیز فریاد می­ کشد و نفرتش را از رفتار غیرانسانی آمریکا و اسراییل ابراز می دارد. در کشور ما، یکی شعار می ­دهد و مابقی تکرار می­ کنند. من، اردوغان را بسیار بسیار موفق­ تر از خودمان می­ دانم. او، از همه ­ی ظرفیت­ های موجود در جهان به نفع مردم سرزمینش سود می­ برد. و روزبه­ روز نیز بر گرایش مردمش به اسلام افزوده می ­شود.

من در تمامی نامه ­هایی که برای حضرت شما منتشر کرده و یا خواهم کرد، شما را به تماشای دو افق کاملاً نزدیک اما متفاوت، بشارت و هشدار داده­ ام. بشارت، آنجا که نه جمعی معدود که همه­ ی مردم کشورمان را از لبخند شما بهره و نصیب افتد. و هشدار، از آن روی که مبادا ما با همین انشقاق مخوف، به سمت روزهای پایانی سرنوشت محتوم خود شتاب کنیم!

قرار است امسال، صدا و سیمای ما، دولتمردان ما، مجلسیان ما، به کدامین سرفرازی برآمده از متن انقلاب، سالروز بیست­ ودو بهمن را به شادمانی و غوغا بنشینند؟

خود حضرت شما، در یک آزمون ساده، همه­ ی رنج ­ها و زحمت­ ها و مجاهدت­ ها و خون­ ها و آسیب­ ها و سرمایه­ های پولی و انسانی و وقت­ ها و عمرها و عاطفه­ ها را در یک کفه بگذاریـد، و حالا به کفه­ ی دوم این ترازو چشم بگردانید. در کفه­ ی دوم این معادله­ ی انقلابی، شرمنده­ ام، که در کنار مختصری از شایستگی­ ها، کوهی از دردها و غصه­ ها و آلودگی­ ها و خسارت­ های همه جانبه تلنبار شده است. بهت این ترازو، درست همسنگ بهت خود ما و شماست که چرا باید در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، بر سر پا بایستیم و پایکوبی کنیم؟ چه­ ها داده ­ایم و چه ­ها به­ دست آورده­ ایم؟ امسال، صدا و سیمای ما قرار است از چه بگوید که در باور مردمان ما جا بگیرد و  فهم آنان را به طنز برنیانگیزد؟

یک­روز قرار بود ما با این انقلاب، به روی بشر، دریچه­ هایی از نور بگشاییم. دریغ و صد افسوس که امروزه، آسیب­ های فراوانی از قامت این کهنسال خمیده قامت و گوژپشت آویخته است.

شما را به­ خدا آستین همت بالا بزنید و سفره­ای به وسعت لبخند، از جنس لبخند محمد و علی و فاطمه، بر سرزمین خود بگسترانید و همگان مردم خویش را به تناول خوردنی­ های خوشگواری از یکدلی و یکرنگی فرابخوانید. که ما خدا باوران این سوی آسمان معرفت الهی، به با هم بودن، و به لبخند، بیش از نفرت و ترش­رویی دعوت شده­ ایم.

بیایید و نفرت­ ها را بتارانید. و لبخندهای رفته را بازآورید. شما را به­ خدا کاری بکنید که سی­ وسه سالگی انقلاب، هر چه که ندارد، لااقل گوهرهایی از لبخند، از آشتی، و از آغوش های گشوده داشته باشد. اگر حضرت شما به صید این گوهرهای شاهوار همت کنید، پیروزی واقعی، عنقریب به روی ما آغوش خواهد گشود.برقرار باشید رهبرگرامی ما .

با احترام – فرزند شما: محمد نوری زاد

قرنطینه ی حفاظت اطلاعات زندان اوین- آبان ماه ۱۳۸۹

بالاترین به پاخیز! درخواست امیر ارجمند از شبکه های اجتماعی

2011/06/05

آقای امیر ارجمند طی مصاحبه ای در که 14 خرداد 90 با دویچه وله داشت گفت:

“ما از همه‏ی شبکه‏ های اجتماعی خواسته‏ ایم که هم‏فکری کنند و نقطه ‏نظرات‏شان را ارائه دهند تا بر اساس آن عمل شود. امیدواریم دوستان مشارکت کنند و روش‏ها و تاکتیک‏های جدیدی را پیشنهاد کنند که ما بتوانیم این مسئله را پیش ببریم و با معضلات قبلی مواجه نباشیم.”

بیانیه جمعی «جامعه وبلاگنویسان سبز» از انجام حرکات اعتراضی در خرداد ماه

2011/06/04

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

اگرخاموش بنشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کار ما نیست

موجی که از خرداد 88 با ایستادگی بزرگمردانی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی و حمایت جانانه تر مردم ایران، برای برانداختن استبداد و خودکامگی در ایران آغاز شد، اینک پس از فراگیر شدن در میان تعداد قابل توجهی از کشورهای استبداد زده ی منطقه، در حال بازگشت به مبدا است و متولیان خود را فرا می خواند تا مجدداً پایه های حکومت خودکامه را به لرزه درآورند.

باتوجه به شرایط کشور، جامعه وبلاگنویسان سبز، از حاکمان ناشنوای ایران می خواهد که هرچه سریعتر پنبه ها را از گوش بیرون کشیده و صدای خیل عظیم و آماده ی مردم ایران را که برای خشکاندن ریشه های ظلم و استبداد، ذوب کردن میله های زندان و در هم کوبیدن فرهنگ ارباب و رعیتی، هماهنگ می شوند را بشنوند.

حاکمان به گوش باشند که با توجه به اتخاذ سیاست های غلط در قبال ایرانیان معترض به وضع حاکم در کشور و بگیر و ببند های غیر قانونی، سرکوب معترضان مسالمت جو و پایمال کردن حقوق اولیه ی آنها، زندانی کردن رهبران جنبش سبز و در یک کلام بستن آخرین درهای امید به اصلاح حکومت خودکامه کنونی، هیچ تضمینی برای کنترل اعتراضات آتی معترضان وجود ندارد و چه بسا که درصورت پایفشاری بر این سیاست های غلط و عدم اصلاح هرچه سریعتر شرایط موجود، به سرنوشت مبارک ها و بن علی ها دچار گردند.

ما به حاکمان هشدار می دهیم که هرچه سریعتر و قبل از بازگشت موج سهمگین اعتراضات منطقه ای به ایران، بمنظور برون رفت از شرایط زیانبار کنونی، زندانیان سیاسی را بدون هیچگونه قید و شرطی آزاد کرده، دستور لغو حبس خانگی رهبران جنبش سبز را صادر نموده و به خواسته های صاحبان اصلی کشور، که همانا مردم میباشند، تن دهند.

بدینوسیله، جامعه وبلاگنویسان سبز، با اعلام حمایت خود از انجام حرکات اعتراضی و اعلام مشارکت فعال اعضا در اعتراضات خرداد ماه، از تمامی نامداران ملی، نهاد ها و سازمان های مستقل، فعالین و قشرهای سیاسی، مذهبی، علمی، هنری، ورزشی و دیگر مردم کشورمان می خواهد که از اعلام حمایت خود و حضور گسترده و فعال در این اعتراضات دریغ نکرده و با رشادت های خود و همدلی و اتحاد با یکدیگر، گامی اساسی در راستای درمان بیماری مزمن استبداد بردارند.

جامعه وبلاگنویسان سبز- خرداد 1390